« انتخابات فردا: از فرصت تا تهدید | صفحه‌ی اصلی | «جامعه‌ی کوتاه مدت» و آرزوهای بلند »

یکشنبه ۲۶ مهر ۸۸::October 18, 2009

کوچ از لندن

دو هفته است که لندن، شهر رنگ‌ها و فرهنگ‌ها‌ را ترک کرده‌ام و اينجا در آکسفورد که چيزی بيش از يک محله‌ی لندن نيست خانه گزيده‌ام. اکنون که به پشت سرم مي‌نگرم دو سال پر عسرت زندگی در لندن را فراموش نشدنی مي‌يابم. اگر بخواهم بر خود سخت نگيرم و تجربه‌ام از اين شهر را در چند گزاره‌ی خودمانی توصيف کنم،‌چنين خواهم گفت:

يک-  لندن شهری است آزاد؛ به هر مقياسی که بسنجی. اين شهر يکی از معدود پايتخت‌های اروپايی است که به‌رغم همه تهديدهای امنيتی و تروريستی،‌ همچنان آزاد و روادار است. اين آزادی تنها به سکوي‌های سمبليک سخنرانان گوشه شمال شرق هايت پارک منحصر نمي‌شود. بلکه در هر گوشه‌ی شهر شيوه‌های گوناگون زندگی و رفتار به رسميت شناخته شده و در جريان است. نه زنان برقع پوش تعجبی برمي‌انگيزند و نه آنان که نيم‌برهنه در آفتاب نادر پارک‌ها دمی غنيمت مي‌شمرند و استراحت مي‌کنند. به جرات مي‌توان گفت که هيچ يک از شهرهای اسلامی همچون لندن پذيرای طيف متنوعی از مذاهب و فرقه‌های مسلمان نيست. پررونق‌ترين مساجد، خانقاه‌ها و جماعت‌خانه‌های اقليت‌های مسلمان بدون ترس از تخريب و تکفير و عمليات استشهادی برادران هم‌کيش خود به کار تبليغ و تعليم و تمرين عقايد و مناسک خود مشغول‌اند. هم خليفه‌ی امپراطوری فروپاشيده‌ی عثمانی در اين شهر دارالعماره‌ای سمبليک دارد و هم آيه‌الله نجف‌نشين و قم‌نشين شيعی بيتی معمور دارد، هم مفتی وهابی دارالعلمی دارد، هم روشنفکر عرب دارالثقافه‌ای، هم روشنفکر ايرانی مرکز مطالعات و کانون توحيدی. آزادی تجمعات مسالمت‌آميز که امروزه تبديل به حسرتی برای ما ايرانيان شده است، در اينجا نهادی استوار است چنان که به يقين ملکه‌ی بريتانيای کبير نيز نمي‌تواند انديشه‌ی رسوای تعطيلی آن را به زبان بياورد. صدها جماعت با مليت‌های متنوع و شعارها و بهانه‌های جورواجور مجوز تجمع يا راهپيمايی مي‌گيرند. در مقابل هم صف مي‌بندند بر سر هم فرياد مي‌زنند و پليس موظف به حفظ امنيت آن‌هاست.

دو- لندن شهری است فرهنگی. موزه‌ها، گالري‌ها، جشنواره‌های هنری، سمينارها و سخنرانی، جشن‌های خيابانی و ده‌ها نمود و جلوگاه ديگر فرهنگ در اين شهر هرگز از رونق نمي‌افتد. در شهری با اين پايه از گرانی بي‌رحم و سرسام آور، تقريبا همه‌ی موزه‌ها رايگان است. تنها برای ديدن «موزه‌ی بريتانيا» هفته‌ای وقت لازم است. در اينجا نه تنها توليد هنر، بلکه نقد و بررسی و بازاريابی آن بي‌وقفه ادامه دارد.  داستان علم و تکنولوژی نيز بر همين قرار است. دانشگاه‌ها و انجمن‌های علمی لندن قرن‌هاست نقشی اثرگذار در پيشبرد دانش ايفا مي‌کنند. تنها تعداد و تنوع نشست‌های بررسی سی سالگی انقلاب اسلامی ايران در لندن کافی است تا دريابيم، اين شهر حتی برای ما ايرانيان آيينه‌ی خودشناسی است. 

سه- لندن شهری است تاريخی. در اين شهر نه تنها کليساها و پل‌ها و مدرسه‌ها و قصرهای باستانی فراوان به‌چشم مي‌آيد، بلکه ديدن خانه‌هايی که سنگ بنای آن‌ها تاريخ صد سال پيش را نمايش مي‌دهد، امری بسيار عادی است. طرفه اين‌که نه تنها مرکز شهر بافت تاريخی و قديمی خود را حفظ کرده است، بلکه محله‌های پيرامونی نيز با همان خيابان‌کشي‌های قديمی، خانه‌های دست نخورده، درخت‌ها و باغ‌های کهن‌سال باقی مانده‌اند تا نمودهای روشنی از روحيه‌ی محافظه‌کارانه و وسواس در حفظ سنت‌ها باشند. در ميان شهرهای ايران برای نمونه، اصفهان نيز شهری تاريخی است اما اين تاريخی بودن در همه زوايا و مدارات شهر و روحيات شهروندان تنيده نيست. ساکنان قديمي‌ترين محلات اصفهان نيز، اغلب خانه سی ساله‌ی خود را به تبع نگاه غالب بر بازار مسکن، «کلنگی» مي‌شمرند. آنان اگر دستشان به دهانشان برسد و شهرداری مجالشان دهد، بدشان نمي‌آيد که خانه را بکوبند و به جای آن خرند وايوان و دالان کهنه، آپارتمانی چند طبقه بسازند با نقشه و مصالح به‌کلی جديد و مد روز. خيابان‌ها و بزرگراه‌ها نيز دايم دستخوش تغيير است. هر بار که در اين سال‌های اخير به اصفهان سفر کرده‌ام، حتی در مرکزي‌ترين و قديمي‌ترين محلات شهر از خيابان‌هايی عبور کرده‌‌ام که چند ماه بيش‌تر عمر نداشته‌اند و از دل خانه‌ها و حياط‌های تازه‌صاف شده‌ی مردم مي‌گذشته‌اند. در اصفهان حتی ميدان تاريخی نقش جهان هميشه در حال ساخت و ساز است. نه تنها حوض و سنگ‌فرش و شمشاد و رنگ سايبان مغازه‌های اين ميدان دائما در حال تغيير است، بلکه حتی نام ميدان نيز ثابت نيست: گاهی «شاه» است،‌گاهی «نقش جهان» و گاهی «امام». لندن اما چيزی را در همه تغييرات ريز و درشت شهري‌اش پاس مي‌دارد؛ چيزی که شايد رشته‌ای باشد که خاطرات چندين نسل از ساکنان و سياحان اين شهر را بدون گسستی اساسی پيوند دهد و امکان هم‌زيستی نسل‌هايی از خاطرات را فراهم آورد. کم نيستند قهوه‌خانه‌ها و ميخانه‌هايی که سال‌هاست در محلات لندن سرپا هستند و پدر بزرگ و پدر و پسر (يا مادر و دختر، به گمانم فرهنگ ميخانه رفتن زنان در اينجا نيز تا سن مادربزرگ‌ها قدمت نداشته باشد) به‌نوبت سال‌های جوانی خود را بر صندلي‌های آن به شادخواری سپری کرده‌اند. اما در شهر من، اصفهان، چه؟ همين چند روز پيش برای اولين بار متوجه شدم که روی جعبه‌ی «گز کرمانی»،‌مشهورترين گز اصفهان، سال تآسيس ۱۲۸۱/ ۱۹۰۲ ثبت شده است. اين در ايران يک استثناء‌است که پسران ميراث و تجربه‌ی پدران را حفظ کرده و بسط داده باشند. اما در لندن تاريخ صد ساله داشتن برای يک شيرينی فروشی کوچک محلی نيز چندان عجيب نيست. 

چهار- لندن شهری است گران. درباره‌ی اين فقره چه توضيحی مي‌توان داد که اشک خواننده را در نياورد. غذا، مسکن، تفريح، آمد و رفت همه و همه در اين شهر هزينه‌ای به مراتب بالاتر از شهرهای ديگر دارد. اين البته وقتی زندگي‌ات با بورس ثابت دانشجويی اداره مي‌شود و نمي‌توانی از امکانات درآمدزای شهر بهرمند باشی و دخل و خرج‌ات را ميزان کنی،‌ بيش‌تر نمود مي‌کند. قصد ندارم با نوشتن سياهه‌ای از خرج و برج جورواجور زندگی در اين شهر کام خود و ديگران را تلخ کنم.

پنج- لندن شهری است شاد. آری شاد است، به‌رغم ابرهای هميشگی و باران‌های بي‌هنگام و آفتاب‌ ناياب‌اش. هر چند در اين دو سال سخت‌ترين ايام تحصيل‌ام را پشت سر گذاشتم، سنگينی غربت و گرانی زندگی روی شانه‌ام بود، غم‌انگيزترين حوادث سياسی ايران – به‌ويژه حوادث پس از انتخابات خرداد گذشته- جانم را مثل هر ايرانی آزادی خواهی به درد آورده بود و به قول ناصر خسرو «آزرده کرد عقرب غربت جگر مرا»، اما باز هم نمي‌توانم انکار کنم که لندن شهری است شاد.

کوچ از لندن به آکسفورد، مثل کناره جستن از آشوب تهران به آرامش رامسر است. زندگی در شهر کوچک را بسيار دوست دارم. کار دانشجويي‌ام نيز جمع و جورتر و قابل انجام‌تر مي‌نمايد. اميدوارم فرصت و فراغت بيش‌تری هم داشته باشم تا گاهی وب‌لاگ‌ام را هم به‌روز کنم. اگر اين طور شد بيش‌تر از اين دو شهر خواهم نوشت

مطالب مرتبط

نظرها

دست مريزاد! روایتی شیرين و درس‌آموز بود البته. امیدوارم حالا که از اين لندن موصوف به آکسفورد آرام رسیده‌ای، این کنج مجازی‌ات هم معمورتر شود.

هنوز پایم به لندن نرسیده اما حداقل به خاطر موزه های مجانی اش باید آنجا بروم. خواستم بگویم که زندگی در شهر آرام و مصفایی مثل آکسفورد و در عین حال نزدیکی به یک ابر شهر که هر چه بخواهی درش هست مخلوط ایده آی است.
خوشبختانه موقعی که این مطلب را می خواندم یک جعبه گز کرمانی هنوز برایم مانده وگرنه بد جوری حسرتش به دلم می ماند.

گزارش مختصر و مفيدي بود. ما كه خيلي مشتاق شديم هم براي لندن هم براي اون آكسفورد. خدا قسمت بكنه براي ماهام ايشالّا!

-------------------------------------
احمد: قدمت روی چشم. خدا قسمت کنه من میزبان باشم

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats