« ایران در سه پرده | صفحه‌ی اصلی | تشابه اسمی »

یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۸۸::May 3, 2009

بی شماریِ نشانه‌ها


پست‌مدرنیسم واژه‌ای است متعلق به دنیای تصاویر و تصورات غیر‌شفاف و به‌ناچار از جنس این دنیا. تعریف واژه‌ای كه در بطن خود به تعریف‌زدایی از امور باور دارد، نقض غرض است. مگر نه اینكه به تعبیر دریدا زبان و بلكه همه‌ی سیستم‌ها بی‌ثبات است و ارتباط كاملی میان دال و مدلول برقرار نیست و همواره معنا به‌تأخیر می‌افتد، پس هر كلمه كه همواره «دارای ردّ و پژواك‌هایی از كلمات دیگر» است، باید به مثابه‌ی یك «دنباله» و نه یك «نقطه» در نظر آورده شود. پست‌مدرنیسم به‌جای جستجو برای وضوح معنا به‌دنبال غنای معناست و به‌جای تبیین مفاهیم در چارچوب تعاریف سیاه و سفید، در پی كثرت‌گرایانه نظرافكندن بر سطوح متعدد معانی است. 
چگونه غنای معنای پست‌مدرنیسم را دریابم: باید به‌جای رجوع به یك دایرةالمعارف فلسفی، گیرنده‌ی ماهواره را روشن كنم. مرور چند صد شبكه دو‌سه ساعت طول می‌كشد: این همه جهان ممكن در یك دریچه‌ی ۲۴ اینچی. باید به‌جای مطالعه‌ی كتاب‌های دریدا و لیوتار به ‌جست‌و‌جو در اینترنت بپردازم: سایت‌ها و لینك‌ها و موتورهای سرچ كه مثل غول‌های چراغ جادوی دیجیتالی آماده‌به‌خدمت‌اند. به‌تعبیر مك لوهان «امروز پس از گذشت بیش از یك قرن از فناوری الكتریكی، دستگاه‌ مركزی اعصاب خود را چنان گسترشی داده‌ایم كه مفاهیم زمان و مكان را در سراسر سیاره‌ی خود منسوخ ساخته‌ایم». استعاره‌ی بلیغ «دهكده‌ی جهانی» مك لوهان معنای پست‌مدرنیسم را برای ما غنا می‌بخشد.
 
روزی كه، یا بهتر است بگویم لحظه‌ای كه، فاتحان آمریكایی دروازه‌ی بغداد را گشودند در این دهكده‌ی سراسر پنجره هیچ كس نبود كه در زاویه‌ای كور و بی‌تماشا نشسته باشد. من این ماجرا را چندین هزار كیلومتر آن‌سو‌تر در برلین دنبال می‌كردم. حادثه چنان زنده و مستقیم گزارش می‌شد كه صدای بگو‌مگوی دوستانم در اتاق مجاور را می‌پوشاند. در همین حین دوست مسلمان مراكشی من كه شلواری جین بر تن داشت و عطر فرانسوی‌اش در اتاق پیچیده بود، در حالی‌كه درون معده‌اش فیش‌برگرِ مك‌دونالد به كمك كوكاكولای لایت (خوراك و نوشاكی آمریكایی) هضم می‌شد، خیره به صفحه‌ی تلویزیون با فروافتادن مجسمه‌ی صدام حسین بغض گلویش را فروخورد و گفت: چه حیف! («schade»).
  اما برای من فروغلتیدن پیكره‌ی سنگی دیكتاتور عراق یك چیز بود و تماشای مستقیم این حادثه چیزی دیگر. برای یك ایرانی به سن و سال من كه خاطرات كودكی و نوجوانی خود را از آژیر هول‌انگیز حمله‌های هوایی و پله‌های پناهگاه و مارش غم‌انگیز عملیات جنگی و كاروان شهید انباشته می‌یابد، بر خاك افتادن تندیس دشمن پر از هزار حس غریب و بی‌بدیل است كه دم زدن از هیچ كدامش آسان نیست؛ اما من در آن لحظات، مبهوت گزارش مستقیم خبرنگار بی‌بی‌سی بودم و این حیرتِ جهان‌وطنانه بر همه‌‌ی احساسات ایرانی‌ام غلبه داشت. حضور رسانه‌ای من و چند صد میلیون تماشاگر دیگر در فتح بغداد و فروپاشی عراق به تعبیر امروزین، حادثه‌ای پست‌مدرنیستی بود و به‌تعبیر سنتی واقعه‌ای آخرالزمانی؛ و به هر تعبیر كه بگویی حیرت‌انگیز بود. 
به‌یاد آوردم كه از هنگام پایه‌گذاری بغداد در سه‌شنبه اول ربیع‌الثانی ۱۴۵ هجری/۷۶۲ میلادی، به‌دست خلیفه‌‌ی عباسی، منصور، تاكنون دو بار این پایتخت اسلامی فروریخته است. هر دو بار نیز حادثه‌ای پرشتاب شهر را درنوردیده است. لشكر هولاكو ۱۲ محرم ۶۵۶ هجری/۱۲۵۸ میلادی به بغداد رسید و روز بعد به خلافت عباسی پایان داد. كشورگشایی مغولان انگیزه‌های بسیار ابتدایی و ساده داشت و به‌رغم آنكه سلسله‌ای را برانداخت كه بیش از نیم هزاره بر قلمروی وسیع حكومت كرده بود، نه تأثیری شگفت بر مناسبات جهان قدیم نهاد و نه حتی خبرش عالمگیر شد. 
اما هفتصد و پنجاه سال بعد وقتی در برابر چشم‌های گشوده‌ی همه‌ی جهان بغداد به تصرف نیروهای ائتلاف ضد تروریسم درآمد، ساعتی نگذشته بود كه در خیابان‌های برلین، این شهر زخم خورده از جنگ جهانی، نغمه‌های اعتراض برخاست: زن و مردی سالخورده را دیدم كه در كنار نشان بازمانده از دیوار برلین عكس‌های تازه ظاهر شده‌ی چند كودك بی‌پناه عراقی را به ریسمان كشیده، دو سر ریسمان را به دست لرزان و نحیف گرفته بودند؛ این سالخوردگان نه عرب بودند و نه حتی مسلمان؛ دو زرین موی ژرمن آزرده از خاطره‌ی جاوید جنگ‌های جهانی. آنان ساعت‌ها در این حالت در گوشه‌ی خیابان ماندند و دقایقی بعد داغدیدگان عراقی پیش از آنكه بغضشان آرام گیرد، این امكان را داشتند كه از كانال تلویزیونی‌ ZDF همدردی دو بیگانه را شاهد باشند. 
به یاد قصیده‌ی سعدی افتادم. او نیز غم بغداد را از گلوی شیراز نغمه كرد و مرثیه‌ای جاودان پس از تاراج تتاران سرود: 
آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمین 
بر زوال مُلك مستعصم امیرالمؤمنین 
ای محمد گر قیامت می‌برآری سر زخاك 
سر برآور وین قیامت در میان خلق بین ... 
دجله خوناب است از این پس گر نهد سر بر نشیب 
خاك نخلستان بطحا را كُند با خون عجین ... 

در این عصرِ رسانه‌ها مستندهای رقت‌انگیزی از ویرانی بغداد روی آنتن رفت؛ حتی شبكه‌های نمایش فیلم در بین پخش فیلم‌های خشونت‌بار هالیوودی میان‌برنامه‌هایی از جنگ زنده‌ی عراق گنجاندند. اما این واقعه به‌همان سرعتی كه جهانگیر شد، فراموش گشت. وقایع پست‌مدرنیته رسانه‌ای‌اند و هیچ عاطفه‌ی ماندگاری را برنمی انگیزند. گویا انسان پست مدرن فقط با حافظه‌ی كوتاه مدت خود زندگی می‌كند. با خود به‌تكرار می‌گویم: «زمانه‌ی زودگذر» ... و از موسیقی این عنوان لذت می‌برم. 
امروز با همان دوست مراكشی قرار است به تماشای كارناوالِ فرهنگ ( (Kulturkarnevalبرویم؛ كارناوالی كه سالی یك بار در خیابان‌های برلین به‌راه‌می‌افتد و بیش از دو میلیون تن از سراسر جهان به تماشای آن می‌آیند؛ جشنی باشكوه و به‌راستی به‌رنگ زمانه. دوستانم می‌گویند وقایع سیاسی و اجتماعی سال در این جشن انعكاسی هنرمندانه می‌یابد. رقصندگان و نوازندگانی از كشورها و جمعیت‌های گوناگون در گروه‌های جداگانه در این جشن شركت می‌كنند؛ هر گروه با موسیقی و ترانه‌ی خاص خود و با رخت و لباس یا حتی عریانی ویژه‌ی خود. 
از میان سه جشن مشهور برلین یعنی روز هم‌جنس‌بازان (Gay day)، بهشت عشاق(Laveparade) و كارناوالِ فرهنگ ((Kulturkarneval این آخری از بقیه جدّی‌تر و تماشایی‌تر است. مطلوب اساسی جشن اول اعتراض به تحمیل هنجارهای واحد جنسی بر جامعه و تلاش برای به‌رسمیت‌شناساندن همه‌ی گرایش‌ها و رفتارهای جنسی است؛ این تلاش به‌نوبه‌ی خود یكی از ویژگی‌های دوره‌ی پست‌مدرن است. آنچه تا پیش از این انحراف جنسی تلقی می‌شد، امروزه به‌مدد انبوهی از استدلالات بیولوژیكی و اخلاقی و انسان‌شناسانه در قالب یكی از نُرم‌های جنسی دسته‌بندی می‌شود. جشن دوم جشن آزادی بی‌قید و بند جنسی است و چنان لجام‌گسیخته و هرزه‌كارانه است كه برخی دوستان آلمانی مرا از حتی یك بار دیدن آن برحذر می‌داشتند: جامعه‌ای برهنه با میل‌های بی‌مهار خیابانی؛ نمایش تبدیل انسان به یك ماشین شهوت و میل؛ طغیان تخیلات هدونیستی در تصویر یك بهشتِ این‌جهانی سكس و تخدیر؛ مسابقه‌ی تن‌آمیزی در اتاق‌های شیشه‌ای ... باز هم اوصافی برای زمانه‌ی پست مدرن. 
اما كارناوالِ فرهنگ آن‌چنان كه از نامش پیداست نماینده‌ی مناسب‌تری برای جامعه‌ی پست‌مدرن اروپایی است. در این روز جنبش‌ها و جمعیت‌های فكری و اجتماعی مختلف با انتخاب نمادها و نشانه‌های هنری مناسب و اجیركردنِ گروه‌های رقصنده افكار خود را ترویج می‌كنند، برخی گروه‌های هنری كه تماشای برنامه‌هایشان در سایر اوقات سال محتاج پرداخت چند صد یورو است به‌رایگان در غرفه‌ها و سكوهای خیابانی به اجرای برنامه می‌پردازند: پایكوبی بومیان آفریقایی در كنار باله‌ی هنرمندان مدارس رقص اروپا و پاپ‌دنس‌های جوانان شیفته‌ی فرهنگ آمریكایی. انباشت تخیلات و تماثیل و هم‌نشینی تفكرات فاخر و مبتذل، جدّی و سبك‌سرانه. 
اینجا حتی قبایح‌نگاری نیز هرزه‌نگاری نیست. دختری در میان معترضان به بهره‌كشی‌های جنسی با تنی نیمه‌عریان ایستاده و بر سینه‌های خود ضربدر زده است: اعتراضی پُرنوگرافیك به بهره‌كشی جنسی؛ قبایح‌نگاری در خدمت حرمت انسانی ... این هم‌نشینی تضادها و آشتی آنتی‌نومی‌ها بیش از هر چیز خصلت یك دنیای پست‌مدرن را می‌نمایاند. 

گروهی چند بشكه‌ی خالی نفت را روی زمین می‌غلتانند و بعد طی مسافتی كوتاه، بشكه‌ها را به‌حالت ایستاده درمی‌آورند و با چوب‌های طبل بر آن می‌كوبند (اعتراضی نمادین به جنگ عراق و اشاره به داعیه‌ی اصلی جنگ‌افروزان یعنی نفت): والایی‌زدایی و زدودن ‌امتیاز از اُبژه، ماتریال، ابزار و حتی محل اظهار و ابراز اثر هنری؛ جلوه‌هایی از ایده‌های «تحقیرِ اقتدار» و «افولِ فاصله». 
گروهی با لباس‌های سرخ بر مسیری كه ردّ دیوار برچیده‌ی برلین را با سنگ‌فرشی بر زمین زنده نگه داشته است، پایكوبی می‌كنند تا بر مرگ یوتوپیا (بخوانید: كمونیسم) تأكید ورزند. جهان دوقطبی پس از جنگ جهانی دوم و تقسیم اروپا، دیواری كوتاه تر از برلین نیافت تا با دو نیم كردن این شهر آتش ابراز تفاوت و سركشی ژرمن‌ها را فروكوبد و ته‌مانده‌ی غنیمت را تقسیمی عادلانه كند. اما یكی از نشانه‌های پست‌مدرنیته سركوبی همه‌ی ارتفاعات و خنثی‌سازی و پیش‌پا افتاده‌سازی آن‌هاست. اكنون آن دیوار نمادین سال‌های جنگ سرد زیر پای من و توست. پایكوبی این گروه سرخ‌جامه اما جشن پیروزی غرب بر شرق نیست. این جماعت به همه‌ی فراروایت‌ها بی‌اعتقادند. چرا كه به باور متفكران پست‌مدرن سرمایه‌داری سودجوی غربی و سوسیالیسم بروكرات شرقی كلان‌روایت‌هایی هستند كه به یك میزان یكنواختی بی‌ثمری بر دنیای اجتماعی مدرن تحمیل كرده‌اند. 
به زحمت صدایم را به دوست مراكشی‌ام می‌رسانم و از او درباره‌ی این تصاویر نظر می‌خواهم؛ او كه انگار این همه ازدهام و هیاهو لبریزش نساخته و هنوز محتاج یك موسیقی «فقط برای خود شما» است، گوشی واكمن را از گوش بیرون می‌آورد، صدای مدونا را خاموش می‌سازد و بعد هر چه از ادوارد سعید از ‌بر‌دارد تحویلم می‌دهد؛ و چه خوب از پسِ قرارگرفتن در این دستگاه مختصاتِ فكری جدید برمی‌آید. سبك زندگی‌ او كولاژی از فرهنگ‌های بومی آفریقایی، سنتی اسلامی و مدرن غربی است، در عین حال از دشنام‌دادن به امریكنیسم لذت می‌برد و به زیستن در تزاحم این نشانه‌های بی‌شمار عادت كرده است. مخالفت وی با غرب از حد تكرار فقراتی از شرق‌شناسی سعید و نهایتاً تحسین قلبی و نه زبانی ارهابیون القاعده فراتر نمی‌رود، اما او سراپا تسلیم سبك زندگی پست مدرن است. 
با خود می‌اندیشم كه این امكان تلفیق و التقاط گفتمان‌ها و تركیب صور ذهنی و سبك‌های متفاوت زندگی هم ثمره‌ی پست‌مدرنیته است. التقاط‌گرایی به تعبیر لیوتار «نقطه‌ی صفر فرهنگ معاصر» است؛ هنری است كه درخشش تیره‌اش در غیاب مناط‌های زیباشناختی امیال ما را تشفی می‌دهد. تأمل در این تجربه‌ی شخصی برای من معنای پست‌مدرنیسم را غنا بخشید؛ دیگران تجربه‌های خود را دارند و تفسیرهای خود را. و به تعبیر شایگان بشر امروزین به‌تجربه دریافته است كه واقعیت دارای قابلیتی بی‌پایان برای تن‌دادن به تفسیرهای گوناگون است. تفسیرهای ما به واقعیت‌ها بها می‌دهند؛ دیگر سخن گفتن از ارزش‌های ثابت و لایتغیر بی‌هوده است. این تفسیرها كار اُنتولوژی‌های كهن را انجام می‌دهند و فلسفه‌ی پست‌مدرنیته به‌تعبیر واتیمو همین «هستی‌شناسی سست» است. ‌ 

پی‌نوشت: برای دیدن متن مصور این‌جا را کوبه بزنید.
 
 
 
 
 

مطالب مرتبط

نظرها

آفرین بر صاحب این فکر و قلم که گرچه نامش با بسیار کسان یکی ست اما جانش ممتاز و از جنسی "دیگر"است. از آفات زمانه ی زودگذر و سست بنیاد مصون باد جانتان به مدد خداوندگار عشق که جاودانه ست و استوار و زوال ناپذیر!

------------------------------------------------------------------------
دوست عزیز که نامت شاید به شکلی خود خواسته در پرده‌ی تشابه اسمی پنهان است، از لطف تو ممنون‌ام
(احمد)

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats