« خانه‌ام آتش گرفته است... | صفحه‌ی اصلی | سبز یا سفید، هر رنگی جز نیرنگ »

دوشنبه ۴ خرداد ۸۸::May 25, 2009

ای عجب د‌لتان بنگرفت و نشد جانتان ملول

امروز دردنامه‌ای به دستم رسید با عنوان «اخراجی‌های ۳ »؛ حکایت بخشی ازآشفتگی، بی‌خردی و تعصبات رئیس کابینه‌ی نهم در این چهار ساله . دیدنی است؛ از این‌جا دریافتش کنید.


باز به یاد جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی می‌افتم و سروده‌ی جان‌سوزش به زمانه‌ی عسرت خویش، که انگار زبان زمانه‌ی ماست پس از هزار سال:


«الحذار ای غافلان ، زین وحشت آباد الحذار
الفرار ای عاقلان زین دیومردم الفرار


ای عجب د‌لتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن ، وین آب‌های ناگوار


عرصه‌ای نادلگشا و بُقعه‌ای نادلپذیر
فرضه‌ای ناسودمند و تربتی ناسازگار


مرگ در وی حاکم و آفات در وی پادشاه
قهر در وی قهرمان و فتنه در وی پیشکار


امن در وی مُستحیل و عدل در وی ناپدید
کام در وی نادر و صحت درو  ناپایدار


مهر را خفاش دشمن ، شمع را پروانه خصم
جهل را در دست تیغ و عقل را در پای خار


نرگس‌اش بیمار یابی لاله‌اش دل‌سوخته
غنچه‌اش دل‌تنگ بینی و بنفشه سوگوار


صبح او پرده در آمد ، شام ِ او وحشت فزای
ابر او بیلک گذار و برق او خنجرگذار...

لطمه‌ای از شیر مرگ و زین پلنگان یک جهان
قطره‌ای از بحر قهر و زین نهنگان صدهزار


از تو می گویند هرروزی دریغا جور دی
وز تو می گویند هرروزی دریغا ظلم ِ پار


آخر اندر عهد ِ تو این قاعدت شد مستمر
در مدارس زخم چوب و در معابر گیر ودار...

 

اما نه حذاری هست و نه فراری از این مرز و بوم. نمی‌توان سعدی‌وار سرود که


«قصه‌ی حب وطن گرچه حدیثی‌است درست
نتوان مرد به زاری که در این‌جا زادم»


چاره‌ای نیست جز ماندن و چرخ نامراد را برهم زدن. «نشستن‌ ِ باطل» را چه سود باید به «راه بادیه‌ی» رأی رفت و تغییر و اصلاح را برگزید که «گر مراد نیابم به‌قدر وسع بکوشم».
 

مطالب مرتبط

نظرها

سلام

بسیار زیبا بود و کمی تلخ...

دنبال این شعر می گشتم اینجا پیدا کردم. و استفاده
سپاس

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats