« بی شماریِ نشانه‌ها | صفحه‌ی اصلی | نام‌گزاری یا نام‌گذاری »

چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۸۸::May 6, 2009

تشابه اسمی

انسان یگانه حیوانی است که بر روی چیزها و کسان نام می‌گزارد. بینش معنوی این نام‌گزاری را با علم‌الاسماء که خداوند به بشر تعلیمش داده در ارتباط می‌داند. یادش به‌خیر دکتر ریخته‌گران در کلاس‌های فلسفه‌ی دانشگاه تهران به سکوتی عمیق می‌رفت و بعد از چند ده ثانیه گزین‌گویانه می‌گفت «فقط فیلسوف است که به مقام دیالکتیک می‌رسد و می‌تواند بر وجود نام بنهد». من هنوز معنای این سخن فردیدی را درست نمی‌فهمم. بگذریم آنچه در این یادداشت می‌خواهم بگویم اصلا پیچیدگی فلسفی ندارد. خیلی دم‌دستی و روزمره است. می‌خواهم این پرسش به ظاهر پیش‌پا افتاده را برجسته کنم که «فایده‌ی نام و نام‌گزاری چیست؟» 
آدمی بر این و آن اسم می‌گزارد تا بتواند صدایشان کند، تا بتواند در عالم زبان به آن‌ها اشاره کند و تشخیصشان بدهد. اگر اسمتان مثلا محمد باشد، لابد بارها تشابه اسمی را تجربه کرده‌اید. یکی صدا می‌زند رو برمی‌گردانید به سمتش. می‌گوید با شما نبودم. خوب این جور مواقع فامیلتان به کمک می‌آید و از سایر محمدها متمایزتان می‌کند. گاهی اما تشابه دست بردار نیست. من از تشابه اسمی خاطره‌ها دارم. 
به یاد ماندنی‌ترین خاطره بر می‌گردد به دوره‌ی دانشجویی در دانشگاه تهران. آن‌روزها در دانشکده‌ی ادبیات با دو دوست -که هرکجایند خدایا به سلامت دارشان- کتابفروشی پاکیزه‌ای سرپا کرده بودیم. با چند ناشر و نشر سرشناس هم رفاقتی داشتیم و رفت وشدی. از جمله دوست نازنین دکتر نصرالله حکمت مدیر نشر الهام که به تازگی از همان دانشکده دکترای فلسفه‌اش را گرفته بود و از دوستان صمیمی من بود.  جالب این‌که یکی از کتاب‌های نشر الهام اثری بود مشهور به نام «جواهر البلاغة» از مؤلفی درست هم‌نام من: «سید احمد هاشمی». این کتاب، کتاب درسی رشته‌ی ادبیات عرب بود و به چاپ چندباره رسیده بود. حالا نکته‌ی جالب‌تر این‌جاست که در میان هم‌کلاس‌های ما پسری بود تهرانی به نام علیرضا سین. حتما دوستان مشترک یادشان هست که چقدر حاضرجواب و طناز بود این علیرضا. عیبش فقط این بود که ما شهرستانی‌ها را به چیزی نمی‌گرفت. دستمان می‌انداخت و سرکارمان می‌گذاشت. یک روز آمد کتابفروشی . از قضا تازه چند بسته کتاب از انتشارات الهام رسیده بود و میانش هفت‌هشت نسخه از «جواهر البلاغة». من درمانده‌ی حساب و کتاب بودم و چنان در فاکتورها فرو رفته بودم که نگو. گفت: «چی شده»؟ دیدم بد نیست یک شمه‌ای نشانش بدهم و «ادخال سروری» در دل دوستان کنم. سر حرف را باز کرد. هی طفره رفتم و گفتم چیزی نیست. از او اصرار و از من آه و انکار. بالاخره گفتم: «باشه فقط به کسی نگو. این رفیقم دکتر حکمت حق‌التألیفم را نمی‌دهد. در حالی که کتاب به چاپ چندم رسیده و دست و بال من هم حسابی تنگه». گفت: «کدوم کتاب»؟ گفتم: «همین جواهرالبلاغة دیگه». بعد هم یک نسخه از کتاب را دادم دستش. یک نگاهی انداخت به کتاب. چشم‌هاش داشت چهارتا می‌شد. گفت «سید نگفته بودی؟ بابا ای ول. نمی‌دونستم در ادبیات عرب هم استادی». وبی‌چاره رفت سرکار،‌ آن‌چنان که وقتی داشت از کتابفروشی می‌رفت انگار از محضر خلیل بن احمد مرخص می‌شود. 
این تشابه اسمی بارها برای من اتفاق افتاده است. همین شب عید برخوردم به یکی از استادان دانشگاه سواس با نامی درست مشابه من. او البته اهل عربستان سعودی است و من به شوخی گفتم: «من هم از قبیله‌ی قریشم».
حالا سخن را کوتاه کنم و غرض را روشن. امشب در سایت روز مطلبی دیدم از کسی به نام احمد هاشمی با عنوان «روزی چهار بار بازجویی می‌شدیم». این یادداشت را نوشتم که بگویم این مطلب از من نیست. مؤلف محترمش را هم نمی‌شناسم. این روزها چند یادداشت سیاسی از من در سایت‌های«موج سوم» و «خاتمی‌نامه» و «دیوان اصلاح» چاپ شده که آن‌ها هم لینک صفحه‌ی «دیدار» را دارند. این را نوشتم تا اسم مشترکم را یک جوری قابل‌شناسایی کنم. چه کنیم؟ ما با یک چیزهایی به دنیا می‌آییم. یکی‌اش هم این اسم و فامیل. من البته از اسم‌ام بسیار راضی هستم چرا که «نام احمد نام جمله انبیاست». ولی کاش پدرم فامیل دیگری داشت.
 
 
 
 
 

مطالب مرتبط

نظرها

سید بزرگوار
من همیشه نامگذاری را اینجوری یعنی با ذال می نوشتم، امروز با خواندن یادداشت شما دچار تردید شدم.شما ببینید کدامش درست است.طبعا این یادداشت ارزش انتشار ندارد و یک پرسش خصوصی ست .تغییر یا عدم تغییر مطلب شما راهنمای من خواهد بود.متشکرم
---------------------------------------------------------------------------
دوست عزیز؛ ممنون از تذکر شما. پاسخ مرا در یادداشت بعد بخوانید
(احمد)

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats