« آقای سیاستمدار! شما رصد می‌شوید | صفحه‌ی اصلی | بی شماریِ نشانه‌ها »

سه شنبه ۱ اردیبهشت ۸۸::April 21, 2009

ایران در سه پرده

هفته‌ی گذشته ترم جدید شروع شد و دوباره کار و بار چنان خواهد بود که کمتر فرصت نوشتن دست می‌دهد، مگر آن‌که بخواهی درباره‌ی ایران بنویسی. 
پرده‌ی اول: امروز صبح با دکتر فاروق توپان کلاس داشتم. او متولد زنگبار است و فارغ‌التحصیل و استاد بازنشسته‌ی مدرسه‌ی مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن (سوآس) در حوزه‌ی فرهنگ و زبان سواحیلی است. این از بختیاری ماست که پنج جلسه از درس «سنت‌ و تغییر در پایین صحرای آفریقا» را او تدریس می‌کند؛ کسی که خودش از پایه‌گزاران نگاه از درون به تمدن و فرهنگ سواحیلی است. او بسیار ایران دوست است و این چیزی است ظاهرا در خون سواحیلیان یا به تعبیر ادبیات کهن ما ساکنان زنگستان. گویا آغاز مراودات کهن اقتصادی و فرهنگی ایران و سواحل شرقی آفریقا به  قرن سوم میلادی برمی‌گردد. تیره‌ای از سواحیلیان نیاکان خود را شیرازی می‌دانند. حزب آفرو-شیرازی  هم از احزاب مهم در ماجرای استقلال تانزانیا و زنگبار در دهه‌ی شصت قرن بیستم بوده‌است. این‌ها را گفتم تا برسم به نکته‌ی اصلی. امروز فاروق توپان از رئیس‌جمهور پیشین ایران نام آورد و ایده‌ی گفت‌وگوی تمدن‌ها و اجلاسی در تهران که در سال ۲۰۰۱ برای گفت‌وگو بین تمدن ایرانی و تمدن‌های آفریقایی برگزار شده بود (هرچند اسم خاتمی را به زحمت به‌یاد آورد). او و دو تن از نخبگان مطالعات آفریقایی برای شرکت در این اجلاس به ایران دعوت شده بودند. از سخنرانی‌اش می‌گفت که درباره‌ی جشن نوروز در زنگبار بوده و از مهمان‌نوازی ایرانیان و ده‌ها حسن دیگر این تمدن بزرگ و مردم دوست‌داشتنی. و البته از ترافیک تهران هم نالید.
پرده‌ی دوم: امروز عصر با دکتر کاترین اسپلمن کلاس داشتم. او نیز از محصولات سوآس است.  امریکایی است ولی او نیز دلبسته‌ی ایران است. فارسی می‌داند و با لهجه‌ای شیرین می‌گوید «فارسی بلدم».  پایان‌نامه‌ی دکتری‌اش درباره مهاجران ایرانی بوده و هنوز هر جا می‌نشیند از سفره‌های ابوالفضل زنان ایرانی در محله‌ی ثروتمندنشین هلندپارک لندن می‌گوید. با او درس مطالعات زنان داشتیم. بحث کلاس به مساله‌ی حجاب در جامعه‌ی افغانستان کشیده شد و برای ایرانی‌ای مثل من هیچ چیز بهتر از سکوت نبود؛ سکوت درباره موضوعی که درباره‌اش «صد سینه سخن دارم، هین شرح دهم یا نه؟»  بعد از کلاس کاترین صدایم زد و با هیجان گفت: «سخنرانی احمدی‌نژاد در ژنو را دیدی؟» گفتم «نه هنوز.» و او با آب و تاب از محتوای سخنرانی و حواشی آن گفت. از پرتاب چیزی به طرف احمدی نژاد گرفته تا  ترک سالن  توسط نمایندگان اروپایی در حین سخن او درباره‌ی هلوکاست و استقبال ایرانی‌ها از احمدی‌نژاد به مثابه‌ی یک قهرمان. نگران بود برای کشوری که دوست داردش. برای انتخابات آینده‌ی ایران، روابط ایران و غرب و برای رکسانا صابری. گفتم برای چیزی نگران نباش جز ایرانیان که هر لحظه ناگهان یکی به سراغشان می‌آید و حرف‌های نسنجیده‌ی یک شهرآشوب را جلوشان می‌نهد و توضیح می‌خواهد. خواستم بگویم به من چه که او چه گفته است. دیدم صبح که موقع افتخار کردن به تاریخ ایران بود ودستی که خاتمی بر سر و روی این ایوان کهن کشید و عمارت گفت و گویی که او پی‌افکند، نگفتم از فضل پدر  مرا چه حاصل. و حالا چگونه می‌توانم پا پس بکشم و بگویم «این که خود را رئیس‌جمهور جهان می‌داند رئیس‌جمهور من نیست». دریغ. 
پرده‌ی سوم: در ذهنم باز گشتم به کلاس صبح. فاروق توپان وقتی می‌خواست از هویت سواحیلی و قبض و بسط آن در طول تاریخ بگوید، سخن‌اش را با تصویری آغاز کرد از کسی که بر ساحل دریای تاریخ نشسته است و موج‌های زمان را می‌بیند.  شاید حق با اوست که دریا را با افقهای دورش تعریف می‌کنند نه با خیزآب‌های کوچک‌اش. شاید درست می‌گوید که موج‌های کوتاه  تاریخ فرو می‌نشینند و رنگ و شکلی به هویت یک قوم نمی‌بخشند. 
احمدی نژاد. چهار سال یا هشت سال. «یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست/ بر آن کُه چه افزود و زآن کُه چه کاست». اما من از تاریخ نمی‌گویم و در تاریخ هم زندگی نمی‌کنم.  انسانِ‌ ایرانیِ تاریخ را چه می‌شناسم؟ ایرانیان امروز را می‌بینم که به رنج افتاده‌اند و ناگزیرند خود را تاجیک و افغان و پرشین بخوانند یا آذری و کرد؛ تا پنهان کنند که ایرانی‌اند. و توضیح ندهند که در برنامه‌ی نظم آخرالزمانی جهانی‌شان اول کجا را محو می‌کنند و بعد سر وقت کجا می‌روند. 

این فرهنگ و تمدن دیرسال را دوست دارم و برای پاسداشت از عشق خود سرمایه‌ای ندارم جز  یک رأی ؛ آن را به سودای تغییر به صندوق می‌اندازم. گیرم که  این «براندازی نرم» را نیز برنتابند و رأی‌ام را چنان که افتد و دانی «صیانت» کنند.
 
 

مطالب مرتبط

نظرها

نوشته‌ات مثل هميشه شيرين بود و اطلاعات خوبي هم داشت. انديشه و انديشناكي و خصوصا وقار غمگنانه‌ي قهرمان داستان به دلم ‌نشست(مرا ياد خودم انداخت؟!).
منتظر نوشته‌هاي بعدي‌ات هستم.

---------------------------------------------------------------------------

ممنون از همدلی‌ات بابک عزیز. دلم برایت تنگ شده. احمد :)

اين داستان هر روز ماست در اين غربت.
من كه هر چی فكر ميكنم نه چرايی پيدا ميكنم و نه چه ميتوان كردي.


------------------------------------------------------------------------
غصه‌ی غربت غربیه نخور عزیزم. احمد :)

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats