« نشانی سه منبع در آمار و ارقام توسعه | صفحه‌ی اصلی | ایران در سه پرده »

پنجشنبه ۲۰ فروردین ۸۸::April 9, 2009

آقای سیاستمدار! شما رصد می‌شوید

    ۱. میر حسین موسوی پس از بیست سال به سخن آمده است. او در زمان تصدی منصب نخست‌وزیری هم سیاستمدار پرهیاهویی نبود.  در زمانه‌ای برسرکار آمد که هنوز چندی از انقلاب نگذشته بود؛‌ ‌انقلابی اساسی که تاریخ «دوهزار و پانصد ساله‌ی شاهنشاهی» را برانداخته بود و به نام اسلام در صدد بازتعریف نهاد حکومت و قدرت بود. سودای حکومت مستضعفان به‌جای حکومت طاغوت در ذهن‌ها بود و شعار‌ «نه‌شرقی؛ نه‌غربی»  طرح جمهوری نوینی را وعده می‌داد که هنوز هم تصویر و تعبیر روشنی از آن به دست نیست. آرمان‌های انقلاب هنوز به محک واقعیت‌ها نخورده بود. تحقق عدالت و آزادی اسلامی و استخلاف مستضعفان محتاج سال‌ها تفکر به‌دور از هیاهو و اندیشه‌ی به‌دور از غرض بود و دریغ که به‌تعبیر منسوب به حمید عنایت «انقلاب ما پیروزی جهل بر ظلم بود» و راهی بلند تا دانستن پیش رو داشتیم. اما دولت موسوی چنان بختیار نبود که سکه‌ی تثبیت نظری جمهوری اسلامی را به نام خود ضرب زند و مجال بحث و فحص اهل اندیشه را فراهم آورد تا بگویند و بشنوند و طرحی روشن از فردای ایران رقم زنند. چرا که هنوز هیجانات انقلاب داخلی فروننشته،‌ جنگی درگرفته بود خانمان‌سوز پس از دو قرن که توپ‌های ایرانی به دفاع از این مرز و بوم تیری نیانداخته بود. و به‌هنگامی که «جنگ در رأس همه‌ی امور» تلقی می‌شد کجا از «دولت دفاع مقدس» انتظار می‌رفت که به چیزی جز جنگ بپردازد.
پس میر حسین حق‌اش ادا نشده است. او دولتمرد زمانه‌ی عسرت و اضطرار بوده‌است و بعد هم خاموشی گزیده. به‌عکس برخی منتقدانش من در این خاموشی هیچ دلالت و نشانه‌ی رضایتی هم نمی‌بینم و دوست دارم به سخن‌اش گوش دهم تا بدانم که او که بوده‌ و به کجا رسیده. دوست دارم کلمات‌اش را رصد کنم و حالا که به‌تعبیر تاجیک «لوح ملفوف گفتمانی میرحسین در حال گشوده شدن است، و دقایق خود را آشکارتر خواهد کرد»، به‌تماشای او بنشینم. درست به همین دلیل هنوز زود است که درباره میرحسین حکم جدیدی صادر کنم و انسان‌شناسی هم عرصه‌ی فقه نیست که به «قاعده‌ی استصحاب» بگویم او همان است که بود. اما می‌خواهم در این یادداشت که امیدوارم مضمون‌اش به گوش او برسد، نکته‌ای را برجسته کنم و از او بخواهم که کلمات‌اش را سنجیده‌تر برگزیند و عبارات‌اش را روشن‌تر ادا کند.

 
۲. میرحسین نقاش است. آثار او نشان می‌دهد که او دلالت‌ها و رموز خطوط و اشکال و رنگ‌ها و سایه‌ها را می‌شناسد. چنین کسی نمی‌تواند با مفاهیم و کلمات بیگانه باشد. او حرف‌آشناست و تفاوت تعابیر را درمی‌یابد. نثرش سنجیده و پخته است. سخن‌اش نیز ناساز نیست. با آن‌که اهل‌خطبه و سیاست وقتی با عوام سر و کارشان می‌افتد، زبان عوامانه می‌گشایند و سخنانی می‌گویند که مصرف‌اش فقط در همان مجلس است ولی اگر بر آن‌ها پافشاری نکنند و در مجلس خواص یا نوشته‌های خود نیز آن‌چه را برای عوام گفته‌اند، بر زبان نیاورند،  می‌توان شتر دیدی ندیدی گفت و از کنار آن سخنان گذشت. پس یک دو تعبیر میرحسین در این‌جا و آن‌جا که هیچ کمکی به آشکار شدن این «گفتمان بیست‌سال ملفوف مانده» نمی‌کند و بلکه ما را به زحمت  رفع تناقض صدر و ذیل می‌اندازد، نباید جدی گرفته شود و زیر ذره‌بین «تحلیل گفتمان» قرار بگیرد. دست‌کم فعلا زود است. اما این اطلاعیه‌ی اخیر او «درباره طنز یک نویسنده درباره‌ی فاطمه رجبی» همان چیزی است که من می خواهم قدری درباره‌اش تأمل کنم. خوب است ابتدا نوشته‌ی فاطمه‌ی رجبی را از اینجا بخوانید.
۳. فاطمه رجبی فاطمه رجبی است. او دختر فلانی و همسر بهمانی نیست. این را باید به‌خاطر داشته باشیم. این تعبیرات که یکی بگوید «همسرت را جمع و جور کن» و دیگری نقل کند «پدرش هم از دست او راضی نبود و می‌گفت عاق‌ات می‌کنم» و «برادر (یا برادرانش) هم از او اعلان برائت کرده‌اند»، تعبیراتی هستند که از موضع و زبانی مردسالارانه گفته می‌شود؛ ‌موضعی که حتی اگر مورد موافقت خود فاطمه رجبی به‌عنوان یک ضدفمنیسم دوآتشه باشد،‌ با نظرگاه قائلان مدعی فمنیسم این تعابیر ناسازگار است. من شهر را شلوغ نمی‌کنم و به نوشته‌ی کسی ارجاع نمی‌دهم. ضمیر مرجع‌اش را آسان پیدا می‌کند. پیدا نکرد هم اتفاقی نمی‌افتد.
۴. فاطمه رجبی یک زن است. خوب این چه ربطی به زبان آمیخته به دشنام او دارد. هیچ ربطی ندارد. او می‌توانست چنان که از زن انتظار می‌رود زبان به ملایمت بگشاید و فضای پرآشوب و خشونت سیاست امروز ایران را با سخنی مادرانه تلطیف کند، اما چنین نمی‌کند. دریغ. هیاهو می‌سازد و تهمت می‌پردازد. همین زبان است که سبب اقبال و توجه به او شده است. اگر او در حق سیاست مادری می‌کرد و کمر به تربیت اهل قدرت می‌بست، ‌نمی‌توانست به این زودی پژواک صدای خود را در جامعه بشنود و لابد مثل من و تو غنج شهرت در دل‌اش آب شود. مادران فقط وقتی مشهور می‌شوند که فرزندانشان می‌بالند و ثمره تربیت خود را به دیگران می‌بخشند؛ وقتی که شاید مادران در گور خفته‌اند آرام. اما صدای «خدایش بیامرزد» را می‌شنوند در لبخندی جاوید.
۵. در مواجهه با فاطمه رجبی نباید حرمت انسان و به‌ویژه زن را شکست –به‌گمانم لازم نیست که بگویم چرا «به‌ویژه زن» و استدلالی در ضرورت تبعیض مثبت در جامعه‌ی مردسالار ایرانی اقامه کنم- اما از سوی دیگر نباید چنان بود که او در کژراهه‌ی دشنام و ناسزا بماند و دیگران نیز در طمع بیفتند که این میان‌بر را بیازمایند برای رسیدن به آن شهرت. «گر چه انسان از ره کژّی فلانی می‌شود/ وقت آن خوش کز طریق راستی شد نامدار».
یادم هست که وقتی کتاب «احمدی‌نژاد معجزه هزاره‌ی سوم» داشت دست به دست می‌شد، هوس کردم بدانم رجبی چه نوشته است. کسی از دوستانم کتاب را نداشت که امانت بگیرم از او. خواستم آن را بخرم، ‌دیدم مؤلف این بالا رفتن تیراژ  را حجتی بر حقانیت سخن‌اش تفسیر می‌کند. ساعتی در یکی از کتاب‌فروشی‌های مقابل دانشگاه تهران ایستاده به‌مطالعه کتاب پرداختم. کتاب‌فروش بینوا هم خنده‌اش گرفته بود هم از این مفت‌خوانی من حرص‌اش گرفته بود. اما اگر رجبی چیز دیگری از این دست نوشت ترا به‌خدا فقط مفت‌خوانی کنید، تا در این جهل مرکب بیشتر فرو نرود که حق نوشته است و ملت اقبال به حق کرده‌اند.
۶. طنز نبوی طنزی تلخ است. همین یک‌دو ماه پیش چیزی نوشته بود درباره‌ی خاتمی که سراپافحش بود به احمدی‌نژاد. آن هم نه فحش به ندانم‌کاری و خودسری و عوام‌مایگی او بلکه دشنام به شمایل او و قد و قواره‌اش؛ چیزی که تا حد زیادی از اختیار و انتخاب فرد بیرون است. این مطلب را چند سایت اصلاح‌طلب از جمله «خاتمی‌نامه» بازنشر کردند. من از داریوش عزیز تقاضا کردم که مطلب او را از «خاتمی‌نامه» بردارد و او نیز توضیح داد که مطلب را کامل نخوانده بوده و به توصیه‌ی کسی در سایت گذاشته و بدون هیچ معطلی چنین کرد، چرا که او اصولا «اشاعه‌ی نفرت» را در هر قالب و از هر موضعی که باشد بر نمی‌تابد.
نبوی دو روز پیش مطلبی نوشته با عنوان «دیر حسین موسوی و فاطمه عصبی». او شیرین می‌نویسد ولی  حدود طنز را تا تخریب شخصیت افراد پیش می‌برد. یادم هست که در دورانی که اکبر گنجی در روزنامه‌های اصلاح‌طلب می‌نوشت - و چه تند و خشن می‌نوشت در نفی خشونت- کسی بر او نام «اکبر جنگی» نهاد. وبه‌گمانم هیچ شکنجه و تخریبی شکننده‌تر از این نام نبود، ‌که از آن پس مخاطب وقتی از او چیزی درباره‌ی «صلح جاویدان» کانت هم بخواند به تداعی این نام می‌خواند و در افق این لقب تفسیرش می‌کند. حالا «پیر حسین» و «دیر حسین» و «میر فسیل» برای موسوی و«عصبی» برای رجبی عناوینی هستند که دهان به دهان می‌گردند و برچسبی می‌شوند نازدودنی بر دو انسان. و هنر نبوی بیش از این بود ای کاش و راهی به برگشتن آدمی از خطایش می‌گشود، نه ماندن و غرقه‌شدن. درباره‌ی این طنز یک نکته دیگر هم گفتنی است: او گاه زنانگی را دست می‌اندازد. مثلا وقتی می‌گوید «الهی روی میز آشپزخانه‌ات همیشه پر از خودکار و کاغذ باشد!»،‌ این طنین سنتی را می‌توان شنید که «ای زن ننویس و به آشپزخانه برگرد!». و این یکی از مصادیق همان نگاه مردسالارانه‌ای است که در ناخودآگاه ما نشسته است.
۷. میر حسین موسوی در اطلاعیه‌ای به دفاع از رجبی برخاسته است. این نوید بخش حضور کسی است که نه تنها مخالف را برمی‌تابد بلکه ناسزاگوی خود را نیز مجال دشنام می‌دهد. او به فاطمه رجبی لطف کرده و نوشته‌ی او را «نظري در ميان نظرات [يافته] که يک نامزد انتخابات رياست جمهوري بايد طاقت شنيدنش را داشته باشد». این البته شاید کم‌لطفی در حق منتقدان مؤدب موسوی است که ناسزاگویی رجبی نظری در میان نظرات آنان باشد. اما هر چه باشد سخن رجبی هم که خالی از حقیقت نیست، شاید اگر دشنام‌هایش را بشویی چیزی ته‌اش بماند که به کار یک نامزد ریاست جمهوری بیاید. من این سعه‌ی صدر موسوی را می‌ستایم و امیدوارم اگر بر مسند ریاست‌جمهوری هم نشست طاقت ناسزا شنیدن داشته باشد و موسا وار بگوید «می‌شنیدم فحش و خر می‌راندم/ رب یسّر زیر لب می‌خواندم».
اما جناب میرحسین فراموش نکنیم که رئیس‌جمهور یا حتی نامزد ریاست‌جمهوری تنها حق دارد از حق خودش بگذرد در حالی‌که نامه‌های خانم رجبی فهرستی از افراد حقیقی و حقوقی را مورد نوازش‌های قلمی و خطاب‌های پرعتاب قرار می‌دهد. اتفاقا کم اهمیت‌ترین و شخصی‌ترین موضوع این نامه‌ی اخیر مسافت دیوار خانه‌ی موسوی است، که نخست وزیر ما تنها آن را از فهرست افتراهای رجبی مستثنای توضیح و تکذیب ساخته است. حالا که فحش به همگان را تحمل کردید تهمت ساده‌زیست‌نبودن را هم تحمل می‌کردید. هر وقت حقیقت آن همه ادعا و اتهام برملا می‌شد این هم معلوم می‌شد و سیه‌روی می‌شد «هر که درو غش باشد».
۸. سرانجام می‌خواهم به‌چیزی اشاره کنم که انگیزه‌ی نوشتن این یادداشت بود والبته تا در پرتو این توضیحات مقدماتی واقع نمی‌شد، سخنی عادلانه نمی‌بود ونمی‌نمود - امید که اکنون چنین باشد-. جناب میر حسین در اطلاعیه‌ی خود نه از ابراهیم نبوی نام برده است و نه از فاطمه رجبی. سایت کلمه البته تصریح کرده است که اطلاعیه درباره‌ی خانم رجبی است. چنان که گفتم موسوی از او به ادب و احترام یاد کرده است: «خانم نویسنده‌ای» که انتقادش هم «غیر قابل تحمل» نیست. به شیرینی قلم نبوی هم اشارتی کرده است،‌ اما «عکس العمل قابل تأسف» او را چنین وصف کرده است: «خداوند به قلمي شيريني طنز مي‌دهد و حتي آن را درخور ثبت در تاريخ ادبيات ملتي مي‌کند که خود پيشتاز ادبيات بشريت است، اما صاحب آن قلم حد ادب را رعايت نمي‌کند و در مورد آن خانم نويسنده مطالبي به نگارش در مي‌آورد که بي‌ترديد بيان‌کننده ي آن زماني که به پختگي برسد و در نظر آورد که چگونه احساس مي‌کرد اگر همان جملات به هر علتي و هر بهانه‌اي در مورد زناني از بستگان خود او بيان شده بود، آرزو مي‌کند هرگز آن را ننوشته و هيچ‌گاه در هيچ کجا ثبت نشده بودند. سخت ترين قشري‌گري‌ها و مزمن ترين خصومت‌ها و بدترين نيت‌ها براي بيرون کردن زنان ما از ميدان سياست و اجتماع نمي‌توانند آن جفا را بکنند که چنين مرزشکني‌هايي موجب مي‌شود، به صورتي که حق است اگر با رواج چنين شيوه‌هايي ديگر هيچ زني جرات اظهار نظر در سطح جامعه را نداشته باشد». این را هم می‌توان به عنوان تبعیض مثبت ستود و به بزرگوارانه گذشتن از سر بی‌حرمتی خانم رجبی به خرد وکلان را مجال دادن به زنی دانست که باید برای حضور اجتماعی‌اش گرد و خاکی هم بکند و مرتکب خطاهایی هم بشود. می‌دانم که این توجیه من حتی برای خودم نیز قانع کننده نیست، اما بگذریم.
پس چه چیزی ماند؟ کجای کار محتاج تأمل بود و کدام تعبیر موسوی کاش سنجیده‌تر می‌بود؟ می‌گویم. موسوی وقتی می‌خواهد نشانی این قلم را بدهد (قلمی که شیرین‌اش خداداد است،‌ و ناپختگی و خروج از حد ادب‌اش کار خود نویسنده)، او را «یکي از نويسندگان مقيم خارج از کشور» معرفی می‌کند و در پایان اطلاعیه‌اش می‌نویسد: «اميدوارم ابراز تاسف اين خدمتگزار مردم در پيشگاه تمامي بانوان از اقدام آن نويسنده‌ي مقيم خارج از کشور ارزش و اثري در تخفيف اين امر داشته باشد». آری سخن بر سر این وصف «مقیم خارج از کشور» است. شما بوی مذمت از این خارج نشینی استشمام نمی‌کنید؟ شما خط‌ کش تقسیم‌ خودی و غیر خودی را ازلای پرده‌های این «گفتمان ملفوف» که دارد گشوده می‌شود،‌ نمی‌بینید؟
میرحسین عزیز! دیروز با یکی از این پراکندگان وطن که نزدیک به سی سال است از سرزمین مادری خود گریخته هم‌سخن بودم. او نوزده ساله بود که انقلاب پیروز شد، سه سال منتهی به انقلاب را البته در زندان گذرانده بود به‌قول خودش «به‌جرم کتاب خواندن». بعد از انقلاب اما او هنوز خودی به‌شمار نمی‌آمد. کرد بود و سنی و لابد اگر کتاب هم بخواند ریگی به کفش‌اش است؛ یا مبلغ وهابیت است و یا هودار جدایی کردستان. برادرش به جوخه‌ی اعدام‌های عجول انقلاب سپرده شد و خودش پس از چند ماهی زندان از کو‌ه‌های کردستان گریخت برای همیشه. او مقیم خارج از کشور است و از قضا شاعر این تبعید نیز هست و از دردهای خود و دردهای آوارگان فلسطین کتابی نوشته و به‌چاپش سپرده. به‌خنده می‌گفت «حاضرم سی سال دیگر صبر کنم برای زمانی که بتوانم کبابی در ایران بخورم، به شرط آن‌که هنوز دندان کباب خوردن در دهانم مانده باشد». او به‌امید روزی بود که کسی در پی حذف دیگری نباشد.  تنها آرزوی سیاسی‌اش محاکمه‌ی عادلانه و بدون مجازات اعدام و شکنجه برای شکنجه‌گران خود بود، عمیق‌ترین خواسته‌ی ملی‌اش هم‌نشینی مذهبی و غیرمذهبی بود و هم‌سفرگی روحانی و مارکسیست. سخن‌های او و اشک‌های لرزان در حلقه‌ی چشمهاش،‌ پشت‌ام را می‌لرزاند.
جناب میر حسین! زمانه می‌توانست به‌گونه‌ای دیگر رقم بخورد و اکنون شما در زمره‌ی نویسندگان و نقاشان مقیم خارج از کشور باشید، همان‌گونه که روزگاری نویسنده‌ی کتاب «حکومت اسلامی یا ولایت فقیه» غربت نشین نجف بود.
سخن‌ها می‌توان گفت از این رنج و از این رنجش. اما من این تحلیل گفتمان را پایان می‌دهم با خواهشی دردمندانه:  آقای سیاستمدار! شما رصد می‌شوید، با چشم‌هایی که نگران فردای میهن‌اند و دل‌هایی که امیدشان به تغییر است. پس کلمات را پاس بدارید؛ این کلمات جان‌بخش‌ را، این کلمات جان‌سوز را.

 

پی‌نوشت. اظهار دو نکته درباره‌ی جمله‌ی نقل شده از حمید عنایت در این یادداشت ضروری می‌نماید. نخست آن‌که من مأخذ این گفته را نمی‌دانم. در جایی از آثار عنایت این را ندیده‌ام اما از کسانی شنیده‌ام که تا حدی به سخنشان اعتماد دارم؛ با این همه «گر به جالینوس این قول افتری ست/ پاسخ من بهر جالینوس نیست». نکته‌ی دیگر این که دلالت این جمله در نظر من آن نیست که پیش از انقلاب حکومت ایران عالمانه بود و تنها عیب آن ظلم و بی‌عدالتی فراگیر و نهادینه‌ی آن بود. از سوی دیگر جهل انقلاب به معنای آن است که انقلاب ما بیشتر سلبی بود و می‌دانست که چه چیز را را نفی می‌کند اما برای رسیدن به نظری ایجابی محتاج زمان بود. حتی نظریه‌ی ولایت فقیه هم شرح و تفصیل نیافته بود. پس این جهل را به معنای ندانم‌کاری بدانیم نه به معنای بی‌دانشی و بی‌فرهنگی انقلاب و انقلابیون. چنان‌که در متن هم توضیح‌اش را آورده‌ام.




مطالب مرتبط

انتخابات فردا: از فرصت تا تهدید

نظرها

سلام
نقدی دارم برانتقاد شما از طنز نبوی
می پذیرم که ایشان نویسنده ای هیجانی است و نوشته هایش مستقیما بیان کننده احساساتش هستند.
اما درباره زنان
من یک زن هستم و نه در آن نوشته که در هیچ کدام از نوشته های ایشان توهینی به زن و زنانگی نمی بینم.
ایشان به زیبایی تمام، تصویری را که خانم رجبی و هم مسلکانش اصرار دارند به عنوان زن مسلمان ایرانی ارئه دهند به طنز می کشد و اتفاقا شخصا این قسمت ها را بسیار می پسندم.
مثالی که زده اید دقیقا یکی از همین موارد است.
این خانم رجبی و دوستانش هستند که اصرار به معرفی آشپزخانه به عنوان سنگر زن دارند.
و آن وقت از همانجا دشنام هایشان را نثار همه دگر اندیشان می کنند.
راستش برای من هم مشکل است نفرتم را از همچین نگرشی سرکوب کنم.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats