« March 2009 | صفحه‌ی اصلی | May 2009 »

بايگانی: April 2009

April 21, 2009

ایران در سه پرده

هفته‌ی گذشته ترم جدید شروع شد و دوباره کار و بار چنان خواهد بود که کمتر فرصت نوشتن دست می‌دهد، مگر آن‌که بخواهی درباره‌ی ایران بنویسی. 
پرده‌ی اول: امروز صبح با دکتر فاروق توپان کلاس داشتم. او متولد زنگبار است و فارغ‌التحصیل و استاد بازنشسته‌ی مدرسه‌ی مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن (سوآس) در حوزه‌ی فرهنگ و زبان سواحیلی است. این از بختیاری ماست که پنج جلسه از درس «سنت‌ و تغییر در پایین صحرای آفریقا» را او تدریس می‌کند؛ کسی که خودش از پایه‌گزاران نگاه از درون به تمدن و فرهنگ سواحیلی است. او بسیار ایران دوست است و این چیزی است ظاهرا در خون سواحیلیان یا به تعبیر ادبیات کهن ما ساکنان زنگستان. گویا آغاز مراودات کهن اقتصادی و فرهنگی ایران و سواحل شرقی آفریقا به  قرن سوم میلادی برمی‌گردد. تیره‌ای از سواحیلیان نیاکان خود را شیرازی می‌دانند. حزب آفرو-شیرازی  هم از احزاب مهم در ماجرای استقلال تانزانیا و زنگبار در دهه‌ی شصت قرن بیستم بوده‌است. این‌ها را گفتم تا برسم به نکته‌ی اصلی. امروز فاروق توپان از رئیس‌جمهور پیشین ایران نام آورد و ایده‌ی گفت‌وگوی تمدن‌ها و اجلاسی در تهران که در سال ۲۰۰۱ برای گفت‌وگو بین تمدن ایرانی و تمدن‌های آفریقایی برگزار شده بود (هرچند اسم خاتمی را به زحمت به‌یاد آورد). او و دو تن از نخبگان مطالعات آفریقایی برای شرکت در این اجلاس به ایران دعوت شده بودند. از سخنرانی‌اش می‌گفت که درباره‌ی جشن نوروز در زنگبار بوده و از مهمان‌نوازی ایرانیان و ده‌ها حسن دیگر این تمدن بزرگ و مردم دوست‌داشتنی. و البته از ترافیک تهران هم نالید.
پرده‌ی دوم: امروز عصر با دکتر کاترین اسپلمن کلاس داشتم. او نیز از محصولات سوآس است.  امریکایی است ولی او نیز دلبسته‌ی ایران است. فارسی می‌داند و با لهجه‌ای شیرین می‌گوید «فارسی بلدم».  پایان‌نامه‌ی دکتری‌اش درباره مهاجران ایرانی بوده و هنوز هر جا می‌نشیند از سفره‌های ابوالفضل زنان ایرانی در محله‌ی ثروتمندنشین هلندپارک لندن می‌گوید. با او درس مطالعات زنان داشتیم. بحث کلاس به مساله‌ی حجاب در جامعه‌ی افغانستان کشیده شد و برای ایرانی‌ای مثل من هیچ چیز بهتر از سکوت نبود؛ سکوت درباره موضوعی که درباره‌اش «صد سینه سخن دارم، هین شرح دهم یا نه؟»  بعد از کلاس کاترین صدایم زد و با هیجان گفت: «سخنرانی احمدی‌نژاد در ژنو را دیدی؟» گفتم «نه هنوز.» و او با آب و تاب از محتوای سخنرانی و حواشی آن گفت. از پرتاب چیزی به طرف احمدی نژاد گرفته تا  ترک سالن  توسط نمایندگان اروپایی در حین سخن او درباره‌ی هلوکاست و استقبال ایرانی‌ها از احمدی‌نژاد به مثابه‌ی یک قهرمان. نگران بود برای کشوری که دوست داردش. برای انتخابات آینده‌ی ایران، روابط ایران و غرب و برای رکسانا صابری. گفتم برای چیزی نگران نباش جز ایرانیان که هر لحظه ناگهان یکی به سراغشان می‌آید و حرف‌های نسنجیده‌ی یک شهرآشوب را جلوشان می‌نهد و توضیح می‌خواهد. خواستم بگویم به من چه که او چه گفته است. دیدم صبح که موقع افتخار کردن به تاریخ ایران بود ودستی که خاتمی بر سر و روی این ایوان کهن کشید و عمارت گفت و گویی که او پی‌افکند، نگفتم از فضل پدر  مرا چه حاصل. و حالا چگونه می‌توانم پا پس بکشم و بگویم «این که خود را رئیس‌جمهور جهان می‌داند رئیس‌جمهور من نیست». دریغ. 
پرده‌ی سوم: در ذهنم باز گشتم به کلاس صبح. فاروق توپان وقتی می‌خواست از هویت سواحیلی و قبض و بسط آن در طول تاریخ بگوید، سخن‌اش را با تصویری آغاز کرد از کسی که بر ساحل دریای تاریخ نشسته است و موج‌های زمان را می‌بیند.  شاید حق با اوست که دریا را با افقهای دورش تعریف می‌کنند نه با خیزآب‌های کوچک‌اش. شاید درست می‌گوید که موج‌های کوتاه  تاریخ فرو می‌نشینند و رنگ و شکلی به هویت یک قوم نمی‌بخشند. 
احمدی نژاد. چهار سال یا هشت سال. «یکی مرغ بر کوه بنشست و خاست/ بر آن کُه چه افزود و زآن کُه چه کاست». اما من از تاریخ نمی‌گویم و در تاریخ هم زندگی نمی‌کنم.  انسانِ‌ ایرانیِ تاریخ را چه می‌شناسم؟ ایرانیان امروز را می‌بینم که به رنج افتاده‌اند و ناگزیرند خود را تاجیک و افغان و پرشین بخوانند یا آذری و کرد؛ تا پنهان کنند که ایرانی‌اند. و توضیح ندهند که در برنامه‌ی نظم آخرالزمانی جهانی‌شان اول کجا را محو می‌کنند و بعد سر وقت کجا می‌روند. 

این فرهنگ و تمدن دیرسال را دوست دارم و برای پاسداشت از عشق خود سرمایه‌ای ندارم جز  یک رأی ؛ آن را به سودای تغییر به صندوق می‌اندازم. گیرم که  این «براندازی نرم» را نیز برنتابند و رأی‌ام را چنان که افتد و دانی «صیانت» کنند.
 
 

April 9, 2009

آقای سیاستمدار! شما رصد می‌شوید

    ۱. میر حسین موسوی پس از بیست سال به سخن آمده است. او در زمان تصدی منصب نخست‌وزیری هم سیاستمدار پرهیاهویی نبود.  در زمانه‌ای برسرکار آمد که هنوز چندی از انقلاب نگذشته بود؛‌ ‌انقلابی اساسی که تاریخ «دوهزار و پانصد ساله‌ی شاهنشاهی» را برانداخته بود و به نام اسلام در صدد بازتعریف نهاد حکومت و قدرت بود. سودای حکومت مستضعفان به‌جای حکومت طاغوت در ذهن‌ها بود و شعار‌ «نه‌شرقی؛ نه‌غربی»  طرح جمهوری نوینی را وعده می‌داد که هنوز هم تصویر و تعبیر روشنی از آن به دست نیست. آرمان‌های انقلاب هنوز به محک واقعیت‌ها نخورده بود. تحقق عدالت و آزادی اسلامی و استخلاف مستضعفان محتاج سال‌ها تفکر به‌دور از هیاهو و اندیشه‌ی به‌دور از غرض بود و دریغ که به‌تعبیر منسوب به حمید عنایت «انقلاب ما پیروزی جهل بر ظلم بود» و راهی بلند تا دانستن پیش رو داشتیم. اما دولت موسوی چنان بختیار نبود که سکه‌ی تثبیت نظری جمهوری اسلامی را به نام خود ضرب زند و مجال بحث و فحص اهل اندیشه را فراهم آورد تا بگویند و بشنوند و طرحی روشن از فردای ایران رقم زنند. چرا که هنوز هیجانات انقلاب داخلی فروننشته،‌ جنگی درگرفته بود خانمان‌سوز پس از دو قرن که توپ‌های ایرانی به دفاع از این مرز و بوم تیری نیانداخته بود. و به‌هنگامی که «جنگ در رأس همه‌ی امور» تلقی می‌شد کجا از «دولت دفاع مقدس» انتظار می‌رفت که به چیزی جز جنگ بپردازد.
پس میر حسین حق‌اش ادا نشده است. او دولتمرد زمانه‌ی عسرت و اضطرار بوده‌است و بعد هم خاموشی گزیده. به‌عکس برخی منتقدانش من در این خاموشی هیچ دلالت و نشانه‌ی رضایتی هم نمی‌بینم و دوست دارم به سخن‌اش گوش دهم تا بدانم که او که بوده‌ و به کجا رسیده. دوست دارم کلمات‌اش را رصد کنم و حالا که به‌تعبیر تاجیک «لوح ملفوف گفتمانی میرحسین در حال گشوده شدن است، و دقایق خود را آشکارتر خواهد کرد»، به‌تماشای او بنشینم. درست به همین دلیل هنوز زود است که درباره میرحسین حکم جدیدی صادر کنم و انسان‌شناسی هم عرصه‌ی فقه نیست که به «قاعده‌ی استصحاب» بگویم او همان است که بود. اما می‌خواهم در این یادداشت که امیدوارم مضمون‌اش به گوش او برسد، نکته‌ای را برجسته کنم و از او بخواهم که کلمات‌اش را سنجیده‌تر برگزیند و عبارات‌اش را روشن‌تر ادا کند.

 

ادامه‌ی « آقای سیاستمدار! شما رصد می‌شوید»

Free counter and web stats