« نسیم باد نوروزی | صفحه‌ی اصلی | نشانی سه منبع در آمار و ارقام توسعه »

شنبه ۸ فروردین ۸۸::March 28, 2009

ترمی که گذشت، از بهارم پیداست

این ترم هم تمام شد؛ همین امروز عصر. در روزگاری که در آن نمی‌توان حافظانه گفت «بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه جای مدرسه و بحث کشف کشّاف است» این تعطیلات رسمی میان‌ترم عجب غنیمتی است. حالا فرصثی دارم تا کمی شهر را ببینم و اگر هوا از زور سرمایش بکاهد و آفتاب رخی بنماید از نوبهار لذتی ببرم. جای شما را هم خالی خواهم کرد.
برنامه‌ی درسی سالانه‌ در دانشگاه ما سه ترم ده ماهه دارد، بعد هم دو هفته برای امتحانات و تکمیل مقاله‌های درسی و ده روزی هم برای استراحت میان‌ترم. در ترمی که گذشت به جز درس همیشگی عربی سه درس دیگر هم داشتیم.درس عربی هفته‌ای سه جلسه‌ی دو ساعته است و در آن معلمی عبوساً قمطریرا متون قدیم و جدید را یک‌نفس و بی‌وقفه درس می‌دهد. درس مفیدی است ولی طاقت‌فرسا و خسته‌کننده است. دو تکلیف درسی بالا بلند (یا به قول حضرت استاذ «الاختبار») و یک گفتار رسمی بیست دقیقه‌ای (التقدیم الشفوی) و بعدش هم یک امتحان یک روزه که وصفش را دریادداشت پیش آوردم؛ این است بخشی از مصائبی که باید هر ترم متحمل بشویم تا این زال تازی بفهمد که سطح عربیت‌مان به یعرب بن قحطان رسیده است یا نه. این اواخر البته کم‌کم داریم طرز لذت بردن از او را یاد می‌گیریم. الان آندری و یاسر هم‌کلاس من‌اند. آندری از دبستان در اندونزی عربی خوانده است. ظاهرا مدرسه‌ی دینی می‌رفته. بعد هم لیسانس تاریخ اسلام خود را در الازهر مصر گذرانده. به نظر من هیچ احتیاجی به خواندن زبان عربی ندارد ولی به هر دلیل از اول خودش را به گنگی و خنگی زده و به جای آموختن فارسی آمده سر کلاس عربی نشسته. فقه سنی و حدیث و تاریخ اسلام را خوب می‌داند، فوق لیسانس انسان‌شناسی هم دارد. به نظرم جوان خوش آینده‌ای است و از سرمایه‌های ملی جزایر جاه و اطراف. دو سال است با او هم‌کلاسم و حالا دیگر حسابی به بودنش عادت کرده‌ام. به‌ویژه که در حرف زدن با هم هیچ‌وقت کم نمی‌آوریم عربی و انگلیسی را مخلوط می‌کنیم و حالش را می‌بریم. همکلاس دیگرم یاسر است. جناب حباب که نازنینی است به غربت‌زمین. صاحب کرامت است و غیر از این که روزی ده بیست کتاب از گیگاپدیا دشت می‌کند اولین کسی است که به قول خودش یوزر نیم و آیدی جناب استاد را هک کرده و این عنق منکسره را به لبخند و بلکه خنده واداشته. قصه‌ها دارم از شیرین‌کاری‌های او. بماند برای بعد. اگر ترم دیگر دو کلاس را یکی کنند و پریسا و آیدین هم به  ما بپیوندند، می‌شود چهار ایرانی در کلاس یک عرب. چه فال و تماشایی!
اما درس‌های دیگر این ترم همه به نوعی با روزگار معاصر جوامع اسلامی پیوند داشت. درس Religion, Law and Society in Muslim Context در حقیقت تاریخ تکوین و تطور فقه بود و تأکیدی داشت بر گذار فقه از فضای کلاسیک به مرحله‌ی قانون‌گزاری به‌معنای مدرن واقتضائات این گذار.
عنوان درس دیگر Muslim Responses to Modernity and Post-Modern Theories بود و مدرس آن استاد عزیز العظمه دانشمند معروف عرب و اندیشه‌پرداز سکولاریسم. احاطه علمی او حیرت انگیز بود. و من دائما غبطه می‌خوردم که چرا روشنفکری ایرانی از داشتن چنین عالمانی محروم است. به‌نظرم حمید عنایت را بتوان با او مقایسه کرد با این تفاوت که عنایت اسلام کلاسیک را به این پایه نمی‌شناخت. عزیز العظمه سوری تبار است و به فرانسه و آلمانی و انگلیسی تسلط دارد. دست‌کم انگلیسی‌ فخیم او که با لهجه‌ی بریتانیایی و لحن گل‌آلود دوبلرهای کارکشته‌ی تلویزیون (کپی رایت این تعبیر از آیدین است) فضای کلاس را پر می‌کرد، گوش خرد مرامی‌نواخت. العظمه پرصلابت بود و خوش‌فکر. اندکی ترس از ندانستن نکته‌هایی که او اولیه می‌پنداشت و بسیار امید به یادگرفتن آن‌چه او دقیقه به دقیقه از دهان می‌ریخت،‌آدم را در کلاس به دلشوره‌ای خوش‌آیند می‌انداخت. به‌زودی در یادداشتی منابع درسی او را منتشر می‌کنم که خودش به اندازه‌ی یک کتاب می‌ارزد.
درس آخر اما برای من خیلی تازگی داشت. و از شما چه پنهان اسباب زحمت و اذیت بود. درسی درباره‌ی توسعه با عنوان Development Challenges in Muslim Contexts که البته درباره‌ی جهان اسلام نبود و به شکل عام از اهداف توسعه‌ی هزاره Millennium Development Challenges (MDGs)  سخن می‌گفت. استادش چنگی به دل نمی‌زد و موضوع آن هم که تا به حال به گوش من نخورده بود. من تصور می‌کردم در این درس به تحلیل حوادثی از سنخ مقاومت‌های مذهبی و سنتی در برابر احداث خط آهن در زمان سپهسالار و دیگر چیزهایی از این دست و نمونه‌های امروزی آن خواهند پرداخت. اما چیز دیگری بود این. بحث‌هایی تخصصی و کاملا مستقل از زمینه‌ و زمانه‌ی کشورهای اسلامی. به‌هر حال همین چند ساعت پیش با یک روز تأخیر که البته جریمه‌اش کم شدن ده درصد از نمره است، مقاله‌ی درس او را هم تحویل دادم و ترم تمام شد. مقاله را درباره‌ی مساله‌ی بیکاری در ایران نوشتم. بدک نشد. به قول نامعروف «عمو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».  در یکی دو یادداشت بعد درباره‌ی آن بیش‌تر می‌نویسم. عجالتاً همین بس. بهار پشت پنجره را باید دریابم
.

مطالب مرتبط

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats