« February 2009 | صفحه‌ی اصلی | April 2009 »

بايگانی: March 2009

March 28, 2009

نشانی سه منبع در آمار و ارقام توسعه

در یادداشت قبل گفتم که یکی از تکالیف درسی آخر ترم نوشتن مقاله‌ای بود درباب مشکل بی‌کاری در ایران. سخت‌ترین مرحله‌ی این کار پیدا کردن اعداد و ارقام مورد اعتماد در این موضوع بود. کافی است کلید واژه‌‌ی «نرخ بیکاری در ایران» را در گوگل جست‌و‌جو کنید، خواهید دید که هر کسی چیزی می‌گوید از زیر ده تا بالای پنجاه. بعد از مدتی وب‌گردی سه منبع نظرم را جلب کرد. دو منبع اول را سازمان‌های ایرانی تدوین کرده‌اند: مرکز آمار ایران در دولت احمدی‌نژاد و سازمان برنامه و بودجه‌ی‌ در دولت خاتمی (علیهما الرحمة، نه تنها آن دولت که این سازمان هم درگذشته است). دیدن این منابع و مقایسه‌ی آمار و ارقام‌شان و شیوه‌ی تدوین و تنظیم آن‌ها برای من بسیار جالب و سودمند بود. گفتم شاید به‌کار شما هم بیاید.

اولی کتاب «نتایج کلی سرشماری عمومی نفوس و مسکن سال ۱۳۸۵» است.  فایل پی‌دی‌اف آن را از این‌جا دانلود کنید. این داده‌ها بسیار به‌کار تحلیل اوضاع اجتماعی سیاسی ایران می‌آید. اگرچه من به هیچ وجه  سری از سرشماری درنمی‌آورم و دستی در علم آمار و اقتصاد ندارم، اما به‌عنوان یک خواننده‌ي جدی به نکاتی درباره‌ی آمارسازی سیستماتیک در این دفترچه و مغایرت آن با استانداردهای جهانی برخورده‌ام که اگر نگویم گلوگیر می‌شود. پس در یک یاداشت جداگانه به آن می‌پردازم.
دفترچه‌ی دوم گزارشی است به انگلیسی با عنوان «اولین گزارش اهداف توسعه‌ی هزار در ایران سال ۲۰۰۴: دست‌آوردها و چالش‌ها». و چون با همکاری دفتر سازمان ملل متحد در ایران تدوین شده تا حدی قابل اعتماد است. از
این‌جا دانلودش کنید.
و سومی کتابی الکترونیک است با عنوان The World Fact Book که سازمان اطلاعات آمریکا (سیا) منتشر وروزآمدش می‌کند. این کتاب درباره‌ی همه‌ی کشورها به تفکیک اطلاعاتی مفصل عرضه می‌کند. درباره‌ی ایران خودمان از مقدمه‌ای تاریخی آغاز می‌کند وبعد به اطلاعات جغرافیایی، جعیت‌شناختی، ساختار سیاسی و احزاب و عضویت در مجامع و معاهدات بین‌المللی، اقتصاد، ارتباطات، حمل و نقل، اقلیت‌های قومی و دینی و زبانی، و سرانجام مسایل فراملی می‌پردازد. این کتاب به دیدن و داشتن‌اش می ارزد. این هم
لینک دست‌یابی به کتاب.
یک نکته دیگرهم بگویم و سخن کوتاه کنم. دیشب که برای اولین بار صفحه‌ی ایران در این کتاب را باز کردم،‌ دیدم در نقشه‌ی ایران نام خلیج فارس را Persian Gulf  ثبت کرده. کنجکاو شدم بدانم در نقشه‌کشورهای عربی خلیج چه نامی ثبت شده است. امارت متحده عربی را سرزدم، دیدم باز هم همان خلیج فارس است اما جزایر سه‌گانه نیز در نقشه هست و نام‌شان به عربی است یعنی Tunb as Sughra, Tunb al Kubra and Abu Musa. بعد هم در مسائل فراملی امارات، منازعه‌ی ایران و امارات بر سرمالکیت این جزایر را چنین روایت کرده آورده:
“ Iran and UAE dispute Tunb Islands and Abu Musa Island, which Iran occupies”
باز کنجکاو شدم و برگشتم سراغ صفحه‌ی ایران در آن صفحه جزایر جزو نقشه‌ی ایران نیست و روایت منازعه همان است با یک تفاوت ظریف در ساخت جمله که از معلوم به مجهول تغییر کرده:
“Iran and UAE dispute Tunb Islands and Abu Musa Island, which are occupied by Iran"
البته occupy  هم بمعنای «اشغال کردن» است و هم به معنای «سکونت کردن». اهل فضل بگویند که  در این ساخت معلوم و مجهول چرخش معنایی هست یا دست کم کاهش دلالت بر عنف یا فقط دو تعبیر یکسان است از یک موضع سیاسی در قبال منازعه‌ی ایران و امارات.

 


 

مطلب مرتبط: ترمی که گذشت، از بهارم پیداست

 

ترمی که گذشت، از بهارم پیداست

این ترم هم تمام شد؛ همین امروز عصر. در روزگاری که در آن نمی‌توان حافظانه گفت «بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر/ چه جای مدرسه و بحث کشف کشّاف است» این تعطیلات رسمی میان‌ترم عجب غنیمتی است. حالا فرصثی دارم تا کمی شهر را ببینم و اگر هوا از زور سرمایش بکاهد و آفتاب رخی بنماید از نوبهار لذتی ببرم. جای شما را هم خالی خواهم کرد.
برنامه‌ی درسی سالانه‌ در دانشگاه ما سه ترم ده ماهه دارد، بعد هم دو هفته برای امتحانات و تکمیل مقاله‌های درسی و ده روزی هم برای استراحت میان‌ترم. در ترمی که گذشت به جز درس همیشگی عربی سه درس دیگر هم داشتیم.درس عربی هفته‌ای سه جلسه‌ی دو ساعته است و در آن معلمی عبوساً قمطریرا متون قدیم و جدید را یک‌نفس و بی‌وقفه درس می‌دهد. درس مفیدی است ولی طاقت‌فرسا و خسته‌کننده است. دو تکلیف درسی بالا بلند (یا به قول حضرت استاذ «الاختبار») و یک گفتار رسمی بیست دقیقه‌ای (التقدیم الشفوی) و بعدش هم یک امتحان یک روزه که وصفش را دریادداشت پیش آوردم؛ این است بخشی از مصائبی که باید هر ترم متحمل بشویم تا این زال تازی بفهمد که سطح عربیت‌مان به یعرب بن قحطان رسیده است یا نه. این اواخر البته کم‌کم داریم طرز لذت بردن از او را یاد می‌گیریم. الان آندری و یاسر هم‌کلاس من‌اند. آندری از دبستان در اندونزی عربی خوانده است. ظاهرا مدرسه‌ی دینی می‌رفته. بعد هم لیسانس تاریخ اسلام خود را در الازهر مصر گذرانده. به نظر من هیچ احتیاجی به خواندن زبان عربی ندارد ولی به هر دلیل از اول خودش را به گنگی و خنگی زده و به جای آموختن فارسی آمده سر کلاس عربی نشسته. فقه سنی و حدیث و تاریخ اسلام را خوب می‌داند، فوق لیسانس انسان‌شناسی هم دارد. به نظرم جوان خوش آینده‌ای است و از سرمایه‌های ملی جزایر جاه و اطراف. دو سال است با او هم‌کلاسم و حالا دیگر حسابی به بودنش عادت کرده‌ام. به‌ویژه که در حرف زدن با هم هیچ‌وقت کم نمی‌آوریم عربی و انگلیسی را مخلوط می‌کنیم و حالش را می‌بریم. همکلاس دیگرم یاسر است. جناب حباب که نازنینی است به غربت‌زمین. صاحب کرامت است و غیر از این که روزی ده بیست کتاب از گیگاپدیا دشت می‌کند اولین کسی است که به قول خودش یوزر نیم و آیدی جناب استاد را هک کرده و این عنق منکسره را به لبخند و بلکه خنده واداشته. قصه‌ها دارم از شیرین‌کاری‌های او. بماند برای بعد. اگر ترم دیگر دو کلاس را یکی کنند و پریسا و آیدین هم به  ما بپیوندند، می‌شود چهار ایرانی در کلاس یک عرب. چه فال و تماشایی!
اما درس‌های دیگر این ترم همه به نوعی با روزگار معاصر جوامع اسلامی پیوند داشت. درس Religion, Law and Society in Muslim Context در حقیقت تاریخ تکوین و تطور فقه بود و تأکیدی داشت بر گذار فقه از فضای کلاسیک به مرحله‌ی قانون‌گزاری به‌معنای مدرن واقتضائات این گذار.
عنوان درس دیگر Muslim Responses to Modernity and Post-Modern Theories بود و مدرس آن استاد عزیز العظمه دانشمند معروف عرب و اندیشه‌پرداز سکولاریسم. احاطه علمی او حیرت انگیز بود. و من دائما غبطه می‌خوردم که چرا روشنفکری ایرانی از داشتن چنین عالمانی محروم است. به‌نظرم حمید عنایت را بتوان با او مقایسه کرد با این تفاوت که عنایت اسلام کلاسیک را به این پایه نمی‌شناخت. عزیز العظمه سوری تبار است و به فرانسه و آلمانی و انگلیسی تسلط دارد. دست‌کم انگلیسی‌ فخیم او که با لهجه‌ی بریتانیایی و لحن گل‌آلود دوبلرهای کارکشته‌ی تلویزیون (کپی رایت این تعبیر از آیدین است) فضای کلاس را پر می‌کرد، گوش خرد مرامی‌نواخت. العظمه پرصلابت بود و خوش‌فکر. اندکی ترس از ندانستن نکته‌هایی که او اولیه می‌پنداشت و بسیار امید به یادگرفتن آن‌چه او دقیقه به دقیقه از دهان می‌ریخت،‌آدم را در کلاس به دلشوره‌ای خوش‌آیند می‌انداخت. به‌زودی در یادداشتی منابع درسی او را منتشر می‌کنم که خودش به اندازه‌ی یک کتاب می‌ارزد.
درس آخر اما برای من خیلی تازگی داشت. و از شما چه پنهان اسباب زحمت و اذیت بود. درسی درباره‌ی توسعه با عنوان Development Challenges in Muslim Contexts که البته درباره‌ی جهان اسلام نبود و به شکل عام از اهداف توسعه‌ی هزاره Millennium Development Challenges (MDGs)  سخن می‌گفت. استادش چنگی به دل نمی‌زد و موضوع آن هم که تا به حال به گوش من نخورده بود. من تصور می‌کردم در این درس به تحلیل حوادثی از سنخ مقاومت‌های مذهبی و سنتی در برابر احداث خط آهن در زمان سپهسالار و دیگر چیزهایی از این دست و نمونه‌های امروزی آن خواهند پرداخت. اما چیز دیگری بود این. بحث‌هایی تخصصی و کاملا مستقل از زمینه‌ و زمانه‌ی کشورهای اسلامی. به‌هر حال همین چند ساعت پیش با یک روز تأخیر که البته جریمه‌اش کم شدن ده درصد از نمره است، مقاله‌ی درس او را هم تحویل دادم و ترم تمام شد. مقاله را درباره‌ی مساله‌ی بیکاری در ایران نوشتم. بدک نشد. به قول نامعروف «عمو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».  در یکی دو یادداشت بعد درباره‌ی آن بیش‌تر می‌نویسم. عجالتاً همین بس. بهار پشت پنجره را باید دریابم
.

March 20, 2009

نسیم باد نوروزی

«به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب غافل

بیا ساقی که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی»

 

نوروز  مبارک‌. برای من که امروز روز سختی بود. بدون اسباب طرب. بدون هفت‌سین و بساط سبزه. دو سه روز است با خودم زمزمه می‌کنم که «بساط سبزه لگدکوب کن به‌پای طرب» و عاقبت هم هیچ. سال تحویل را سر جلسه‌ی امتحان بودم.  چهار ساعت و نیم  امتحان عربی در اولین روز سال.  نوشتن و گفتن و شنیدن. درست مثل امتحان آیلتس. به‌خصوص که استاد متعصب اردنی‌ام «از ره ‌کین» یا به «اقتضای طبیعتش» متنی درباره‌ی مشکلات سیاسی جهان عرب پیش رویمان گذاشت که در آن از اشغال جزایر سه‌گانه‌ی امارات توسط ایران حرف زده بود. تحمل‌اش مشکل بود.

به هر حال باید صبور بود. این نیز بگذرد. نوروز پر خاطره وشاد به این چیزها گردی به دامنش نمی‌نشیند. خدای من هم بزرگ است؛ سیصد و شصت و چهار روز مانده است برای این‌که دل مرا به‌دست آورد و اسباب طرب‌ام را جور کند.

بگذریم. فقط خواستم بگویم از این دیار غافل از نوروز  سلامی نو به ایران پاک،‌سرزمین نوروز دوست‌داشتنی؛ و ‌شادباش و درود بر خانواده‌ی عزیزم، بر دوستان مهربانم  و بر هر که به این روز التفاتی کرد.

 به جای هر چیز دیگر شعری که سال‌های پیش در هوای نوروز دل‌انگیز اصفهان سروده‌ام در این دفتر می‌گذارمش.

 

March 18, 2009

اصول اخلاقی اصلاحات

به‌گمانم شب گذشته شبی به‌یادماندنی در تاریخ انتخاب‌ها و انتخابات‌های ایرانی خواهد بود. من تا چهار صبحِ گرینویچی که لابد صبحگاه ایران است بیدار بودم ومشغول نوشتن تکلیفی درسی. اما این بی‌وقتی مرا از سرکشی دمادم سایت‌های خبری باز نداشت. ده‌ها بار کلید اف پنج را در صفحه‌ی بالاترین زدم تا خبری بیابم. بر خلاف برخی دوستان معتقد بودم خاتمی باید کناره‌گیری کند، اما باز هم دلشوره داشتم. نمی‌دانم چرا.

 اکنون او رفته است. وچگونه رفتن‌اش از اصل رفتن‌اش مهم‌تر است. او یکی «از جمله‌ی رفتگان این راه دراز» نیست، بلکه در این ماجرا یگانه‌ای است برای خود.
دوست ندارم در سپهر عمومی سیاست‌مداری را ستایش کنم. نه از باب این ژست که «روشنفکر بر سلطه است نه با سلطه»، بلکه از باب این ضرورت که ما در این وانفسای انفعال و حیرت،‌سزاوار نقد کردن‌ایم،‌نه ستودن. اما نمی‌توانم از ستایش انتخابِ خاتمی چشم بپوشم،‌هنگام که اخلاق را برگزید. گمان نمی‌کنم کسی در این دعوی صادق باشد که احتمال پیروزی خاتمی در انتخاباتی بی‌دغل کم‌تر از دیگران بود. اما او نماند. شاید بگویی چون از به دور دوم رفتن و کم‌تر از رکورد های پیشین خود رأی آوردن می‌ترسید. شاید بگویی چون از بی‌مرامی رفیق و بی‌حیایی رقیب می‌اندیشید. شاید بگویی (و من نیز جایی گفتم) چون بر تردیدهای‌اش غلبه نکرده بود و پا به‌میدان نهاده‌بود. اما هر چه بگویی او نیز انسان بود و بوی دلفریب قدرت را در مشام داشت و طبعش به طعم آن مایل بود و با این‌همه نماند. آب بود و او نیز همچون من وتو شناگر خوبی بود؛ ‌اما بر موج  سیاست سوار نشد.
خاتمی با انتخاب خود اصول اخلاقی اصلاحات را به نمایش نهاد. این روزها عزیزی در گوش من می‌خواند که سیاست جای اخلاق‌مداری نیست. او بی‌شک مهابت ویرانگر این سخن را در چشم نیاورده است. او بی‌تردید تاریخ را بی‌سرزنش قدرت‌پرستان ورق نزده است. او نیز گزیده‌ی بی‌اخلاقی سیاست است اما زخم خود را از یاد برده است.
همین دیشب بود که تازه به مطلبی برخوردم در
پاسخ خاتمی به پرسش اصلاحات چیست. خاتمی در قسمتی از این خطابه گفته‌بود:
 «آیا اصلاحاتی که ما می گوییم، رسالتی دارد؟ به نظر من آری؛ هم در نظر و هم در عمل اصلاحات دارای رسالت است. در نظر رسالت اصلاحات عبارت است از بازسازی ذهن اجتماعی و تاریخی جامعه بگونه ای که به عنوان «ملت» بتواند خود را بازیابد و قادر باشد که در عرصه حیات سرزمینی، منطقه ای و جهانی بطور فعال حضور داشته باشد. من معتقدم که بزرگترین رسالت نظری اصلاحات، بازساری جامعه به این صورت است. گفتم، بازسازی ذهن جامعه تا به عنوان ملت بتواند این نقش را بازی کند. می دانید که ملت یک پدیده جدید است و مبنای نظم، انسجام و وحدت جامعه و بستر رشد و بهره مندی فرد و جمع از زندگی و جایگزین عناصر تبیین هویت جمعی قدیم ، مانند قوم و قبیله و حتی نژاد است. بالاخره چیزی به نام ملت ایران وجود دارد یا ندارد؟ چیزی به نام جامعه ایرانی وجود دارد یا ندارد؟ که اجمالا وجود دارد و کار اصلاحات بازسازی ذهن و تبیین هویت جمعی این ملت است تا بتواند بطور فعال در عرصه تعیین سرنوشت خود در سرزمینی که زندگی می کند، در منطقه و جهانی که هست، شرکت کند.»
در این فقره او در تبیین رسالت اصلاحات، به‌درستی، بر مفهوم ملت پای می‌فشرد و نه بر ساختار سیاسی و نهاد حکومت. این حکمت عامیانه‌ی کهن را از نظر دور نداریم که «خلایق هر چه لایق». ملت آزاده لایق آزادی‌اند. وملت منفعل و استبدادزده محتاج بیداری‌اند و کسب لیاقت آزادی. نیز  اگر بپذیریم که بخش عمده‌ای از این بازسازی ذهن اجتماعی و تاریخی منوط به ترمیم سرمایه‌ی از دست‌رفته‌ی اخلاق این ملت است، باید گفت که خاتمی در کناره‌گیری اخیرش از مسابقه‌ی زودهنگام  کسب قدرت اهمیت اخلاق را یاد آور شد. تا بدانیم که نمی‌توان اصلاحات را بر ویرانه‌های اصول اخلاقی بنا کرد. او در رد دعوت‌های قهرمان‌سازانه‌ی پاره‌ای از این ملت آنان را به ‌خود آورد تا چشم به بالا ندوزند و بدانند که
«بیرون ز تو نیست آنچه در عالم هست
ازخود بطلب هر آنچه خواهی که تویی»

اما از میان آنان که مانده‌اند هر کس زمینه‌ی ظهور پدیده‌ی ملت ایران را اندکی بیش از دیگری فراهم می‌آورد، و ما پراکندگان را که همچون تخمه‌ی گیاهان مغضوب بر باد می‌رویم به جغرافیای فرهنگی ایران بازمی‌خواند و مجال بازیابی این هویت چل‌تکه‌ی جمعی را تدارک می‌بیند، اخلاقاً‌ سزاوار انتخاب اصلاح‌طلبانه‌ی ماست.


March 11, 2009

تازه کردن دیدار

 

به‌گمانم زمانش رسیده است که با وبلاگستان دیداری تازه کنم. پیش از هر چیز اما باید به سپاس یاد کنم از دو دوست نازنین که طراحی و آماده‌سازی این خانه جدید مرهون زحمت آن‌هاست. نخست، داریوش محمدپور عزیز که با گشادگی این دفتر را گشود و هر آن‌چه از او خواستم با مهر و حوصله به انجام رساند. سپس، دوست نادیده‌ی مهربان امیر عباس ریاضی که رقم مهر و هنرش بر این درگاه  پیداست؛ او نشان صفحه‌ی اصلی و عنوان‌های صفحات داخلی را پدید آورد و داریوش را در اجرای طرح یاری داد. از هر دو بزرگوار بسیار سپاس‌گزارم. اجرشان با صاحب دنیای حقیقی و مجازی.
اما سخنی کوتاه با هر که نگاهی بر این دریچه‌ها می‌افکند: برای من نوشتن از هر گونه که باشد شکافتن و شکفتن ضمیر است. به نوشتن نیاز دارم و شاید هم عادت. نوشته نیز همواره چشم به‌راه خواننده است؛ حتی خصوصی‌ترین نوشته در آرزوی آن است که نویسنده‌اش دوباره و در حال و مقامی دیگر به خواندنش روی آورد. دست‌نوشته‌های این دفتر نیز چنین‌اند. من به قدر خیال و خرد خویش قلم زده‌ام. اکنون رأی و نظر تو مرا در خردورزی‌ها و خیال‌پردازی‌های تازه دستگیری می‌کند. آن‌گونه که در ستون معرفی این صفحه نیز آورده‌ام، نام دیدار را به یاد یار و دیار و برای نشاندن احساس شادی در خود و دیگران برگزیده‌ام. نوشته‌هایم را نیز چهار بخش کرده‌ام. یادداشت‌های گاه و بیگاه (و نه روزانه) را در روزنوشته‌ها می‌نهم. این‌ یادداشت‌ها پیوند آشکارتری با وقایع زودگذر ایام دارند و زودتر از بقیه‌ی مطالب کهنه و بیات می‌شوند. صفحه‌ی تاریخ اندیشه انعکاس بخش مهمی از دغدغه‌های فکری من است. امیدوارم بتوان با نشر مقالات و نوشته‌های دیگران در این صفحه مجموعه‌ای خواندنی و الهام بخش در این موضوع پدید آورد. آن‌چه می‌ماند دو صفحه‌ی مقالات و اشعار است که یادگار ایام است و بضاعت ناچیز من. و البته نظر خواننده عزیز مرا در اصلاح آن‌ها یاری می‌رساند.

Free counter and web stats