چشم‌انداز سکولاریسم در ایران


اصطلاحات "سکولار"،‌ "سکولاریسم" و "سکولاریزاسیون" که طیف گسترده‌ای از معنا دارند،‌ غالباً به‌شکل ناروشن به‌کار می‌روند. اجماع بر سر یک «تعریف مفهومی»  (conceptual definition) از سکولاریسم ممکن نیست. در غیاب چنین توافقی، آن‌چنان که چارلز تیلور اشاره می‌کند،‌ شاید بهترین راه درک و مطالعه‌ی سکولاریسم مشاهده‌ی تاریخی و تلاش برای رسیدن به یک «تعریف عملیاتی» (operational definition) از این مفهوم باشد. تیلور می‌گوید بکوشیم  تا دریابیم که چگونه فرمول سکولاریسم خود را آشکار می‌سازد. او رد پای سکولاریزاسیون را در جایی دنبال می‌کند که «دولت خود را از ادیان مستقر و نهادینه (established religions) جدا می‌سازد یا ... می‌تواند نسبتی خنثی با آنان برقرار سازد» (تیلور، ۱۹۹۸، ص۳۱). این یادداشت کوتاه، از چنین منظری، نگاهی گذرا به تغییرات اجتماعی-سیاسی ایران در دو قرن اخیر می‌افکند تا به تعریفی عملیاتی از سکولاریسم در جامعه‌ی ایران برسد.



ادامه‌ی «چشم‌انداز سکولاریسم در ایران»

صدای انقلاب ملت و دست‌خط دیرهنگام


محمدعلی‌شاه دو ماه پیش از فروافتادن از تخت سلطنت و پناهنده شدن به سفارت روس، صدای انقلاب ملت ایران را شنید و در دست‌خطی دیرهنگام که برای «تسکین آتش حرارت مردم» صادر نمود، با بازگشایی مجلس موافقت کرد و آزادی زندانیان سیاسی را وعده داد:

صورت دست‌خط ملوکانه

«در این موقع که ارده‌ی علیّه‌ی همایون ما به افتتاح پارلمان علاقه فرموده، به عموم حکام ولایات محروسه امر و مقرر می‌فرماییم که در هر جای ایران و خارجه متهمین پلتیکی باشند، بلا استثناء معفو و آزادند،‌ و احدی حق تعرض به آن‌ها نخواهد داشت. و نیز امر و مقرر می‌فرماییم تمام اشخاص و متهمین که تبعید شده‌اند، در معاودت و عزیمت به هر نقطه مجاز و آزادند. و نیز مقرر می‌فرماییم که شرح این دست‌خط را به داخله و خارجه اعلام دارند. فی ۱۸ شهر ربیع‌الثانی ۱۳۲۷: محل مهر اعلی‌حضرت همایونی»



نمایش ۱۲ شوال و عبور از «فتنه‌ی مشروطیت»



خزانِ بهارستان

تاریخ به ما می‌گوید که یکی از تلخ‌ترین وقایع ایران معاصر در سپیده دم سه‌شنبه ۲۳ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ قمری رقم خورد: دسته‌ای قزاق با چهار عراده توپ به‌سوی بهارستان رفتند، مجلس شورای ملی را ویران کردند و با غرش گلوله‌هاشان آغاز دوره‌ی هولناک استبداد صغیر را خبر دادند. شیخ مهدی شریف کاشانی «پیرمرد شکسته‌حالی» که در آن ایام هشتاد و هفت سال عمر داشت، رنجور از آن زمانه عسرت نوشت: «جماعتی به خیال استبداد، جماعتی طالب مشروطیت، جماعتی بر ضد هر دو دسته، جماعتی در کمال آسودگی مشغول کسب و کار خود، جماعتی مشغول به فتنه و فساد،‌ جماعتی کشته و غارت شده: هیچ‌کدام در فکر هیچ‌کدام نیستند».  

آتش جنگ داخلی نه‌تنها در پایتخت استبدادزده بلکه در تبریز و اصفهان و گیلان بالا گرفت بود. علمای ثلاثه‌ی نجف- ملاعبدالله مازندرانی،‌آخوند محمدکاظم خراسانی و شیخ محمدحسین تهرانی- که حامیان همیشگی نهضت مشروطه بودند، با رو به ضعف نهادن جبهه‌ی مشروطه‌خواهان آذربایجان، در تلگراف‌هایی از ایرانیان مقیم استانبول و قفقاز خواستار یاری رساندن به مبارزان آذربایجان شدند و «اعانت آن برادران غیور و مدد مالی و جانی و استعدادی رسانیدن به ایشان [را] به منزله‌ی اعانت مجاهدین در رکاب اقدس نبوی» دانستند. آنان از سوی دیگر صاحب‌منصبان و امراء و قزاق‌ها و حتی نوکرهای نظام را هشدار دادند تا «همگی بدانند که همراهی با مخالفین اساس قوام مشروطیت،‌ هر که باشد اعلی و ادنی،‌ [و] تعرض به مسلمانان و حامیان [این] اساس قویم محاربه با امام عصر، عجل الله تعالی فرجه، است». 

دولت‌های روس و انگلیس نیز در پطرزبورگ با صدور بیانیه‌ای با اظهار نگرانی از امنیت جانی و مالی اتباع خود، ‌شاه را به بازگشت به مشروطه فراخواندند و تاکید کردند که «ابداً همراهی مالیه نسبت به شاه نخواهند داشت، مگر این‌که مجدداً مجلس دارالشورای ملی را تأسیس کند». البته سرگذشت نیرنگ این دو دولت و همراهی پنهان آنان با مستبدان را در مجالی دیگر باید بازگفت.

در تاریخ آورده‌اند که محمدعلی‌شاه در ۲۷ رجب ۱۳۲۶ «در حضور امیربهادر و شیخ فضل‌الله و وزیر اعظم اظهار پشیمانی کرده بود که: شماها گفتید [مجلس را] توپ ببند؛ بعد از چند روز کارها درست می‌شود. من به حرف شماها توپ بستم؛ حالا دچار این اشکلات شده‌ام. آذربایجان به این اغتشاشات و انقلاب؛ از نجف اشرف این تلگرافات مبری که می‌خواهند علما از نجف اشرف به طرف ایران حرکت کنند ... ملت و رعیت را چه‌قدر می‌توان کشت؟ جواب مردم را چه باید گفت»؟ 

‌شاه،‌ در برابر این فشارها، به‌ناچار، در دستخطی که در شعبان ۱۳۲۶ به صدر اعظم نوشت تعطیلی مجلس را «به‌اقتضای حفظ نظم مملکت و رفع مفسدین و انجمن‌ها و اشخاص بی‌دین که اسباب عدم آسایش رعیت بود» دانست و وعده داد که مجلسی«موافق مزاج مملکت و مطابق قانون شریعت ... و حافظ قوانین عدالت و نشر عدل و داد» برپا سازد. اما همچنان در این خیال بود که برای همیشه بساط مشروطیت را برچیند. 


بهار باغشاه
درحالی‌که ۱۹ شوال موعد برگزاری انتخابات مجدد و بازگشایی مجلس بود، در ۱۲ شوال نمایشی برای بیعت تازه با سلطنت و عبور از «فتنه‌ی مشروطیت» در باغشاه برپا شد. هشتصد نفر از تجار و گروهی از روحانیان و اعیان و اشراف به دربار دعوت شدند. از تاجران تنها ۱۸۰ تن حاضر به اجابت دعوت شدند و از روحانیان ۴۰ تن.

در نشست تاجران با شاه، صنیع‌الممالک به عنوان «مدیر انجمن تجار» سخن گفت. او زرگر بود، اما علاوه بر طلا با طلاب هم سر و کار داشت؛ گاهی به درس علما می‌رفت و خود را اهل علم می‌دانست. در انجمن‌ها هربار به‌گونه‌ای  نطق‌ می‌کرد «گاهی آنارشیست،‌گاهی از حمات استبداد،‌ گاهی شاه‌پرست [و] گاهی در یک مجلس از هر دوسه قسم بود». چنین شخصیتی، به‌نمایندگی از تاجران، در آن مجلس به شاه عرض کرد «ما سال‌ها شاه‌پرست بوده‌ایم،‌ به‌جز شاه‌پرستی کاری نداریم. مقصود ما حصول این است [که] یک قانونی به جهت ما بگذارند که آسوده باشیم و از روی آن قانون عمل شود و ظلمی به‌ هرکسی واقع نشود. اسم مشروطه را نمی‌خواهیم. به‌کلی متروک بفرمایید که ابداً این اسم در کار نباشد که مخالف قانون اسلام است. ماها مسلمانیم، قانون ما قرآن است و نیت ما شاه‌پرستی است. نه مشروطه می‌خواهیم، نه مجلس؛ از این بازی‌ها لازم نداریم». این سخن البته حرف دل همه‌ی حاضران نبود، از آن میان میرزا ابوالقاسم خان نامی جرأت کرد که به مخالفت برخیزد و به شاه بگوید: «قربان! صنیع‌الممالک این عقیده‌ی خودش است عرض می‌کند. ما هم مجلس می‌خواهیم، هم مشروطه». صدای مخالفان اما به گوش نرسید و جز چند استدعای جزیی در رفع مشکل یک‌دو تاجر، آن هم برای خالی نماندن عریضه،‌ دیگر شکایتی طرح نشد. 

گروه تجار که مرخص شدند،‌ روحانیان دست‌چین شده آمدند -به تعبیر شیخ مهدی شریف: «حاجی شیخ فضل‌الله و حاجی میرزا ابوالقاسمِ امام جمعه که رئیس قوم و مروج استبداد هستند، باقی هم از بعضی پیش‌نمازها و طلاب و از اتباع آقایان». مذاکرات این دیدار محرمانه ماند اما دو روز بعد معلوم شد که «آقایان عریضه در حرمت مشروطیت نوشته و مهر کرده، حضوراً داده‌اند و دست‌خط نسخ مشروطیت را گرفته‌اند».

شاه مستبد به استناد همین نمایشِ ۱۲ شوال دست‌خط نسخ مشروطیت را صادر کرد. دولتیان در مقدمه‌ی این دست‌خط نوشتند که چون «کارگزاران دولت، ‌جمع کثیری از وجوه علما و شاهزادگان و وزراء و امراء و اعیان و اشراف و تجار» در روز ۱۲ شوال متفقاً معروض داشتند که «مجلس شورای عمومی منافی با قواعد اسلام است و ممکن‌الجمع نیست، چنان[که] به رأی العین مشاهده می‌کنیم، و ما مسلمانان که تحت اقتدار سلطنت اسلامیه هستیم ابداً راضی نمی‌شویم که نقضی به اسلام و دین ما برسد و در مقابل احکام اسلامیه، شاه و رعیت یکسان است» و چون «قریب دویست طغرا ... تلگرافات عموم ایالات و ولایات» قرائت‌شده در آن روز و عرایض حضار مجلس جملگی متعرضانه در استدعای انصراف رأی  شاه از مشروطیت بودند و پس از آن روز نیز به‌رغم «دفع‌الوقت اعیان» مطالبه‌ی این «دست‌خط آفتاب نقط» ادامه یافته، اکنون در نزد شاه «قسم به جمیع معظمات شرعیه [یاد می‌کنیم] که ماها، بلکه تمامی اهالی اسلام [و] این مملکت،‌ برای تأسیس مجلس شورای عمومی حاضر نیستند و نتیجه‌ی آن را جز هدم دین و هرج و مرج و هدر دماء محترمه و هتک نوامیس اسلامیه‌ نمی‌دانیم» و شاه نیز  سرانجام خطاب به جنابان مستطاب حجج‌اسلام دست‌خطی صادر کرد که «حال‌که مکشوف داشتید تأسیس مجلس با قواعد اسلامی منافی است و حکم به حرمت دادید و علماء ممالک به‌همین نحو، کتباً و تلگرافاً حکم بر حرمت نمودند، در این صورت ما هم از این خیال بالمره متصرف و دیگر عنوان هم‌چو مجلسی نخواهد شد» و آن‌گاه مزورانه وعده داد که «عزم خسروانه ما بر نشر معدلت و رعایت حقوق رعیت و اصلاح مفاسد به قانون دین اسلام» است.

به شهادت تاریخ نیرنگ دوازده شوال گرهی از کار فروبسته‌ی استبداد نگشود؛ خزانی که بهارستان را ویران ساخت، به‌زودی از باغشاه نیز گذشت...




تاج‌السلطنه: آقازاده‌ی آزاداندیش


می‌گویند -و بی‌حساب هم نمی‌گویند- که از ویژگی‌های جنبش آزادی‌خواهانه‌ی امروز ایرانیان آن است که در سنتی‌ترین خانواده‌ها نیز فرزندانی جوان آن را نمایندگی و همراهی می‌کنند یا دست‌کم با آن همدلی دارند. شماری از این افراد «آقازادگانی» هستند که خویشاوندان قدرت‌اند اما حقیقت را (یا دست‌کم تمام حقیقت را) به منافع دلفریب همراهی با قدرت نفروخته‌اند. اینان خطر می‌کنند و نقد قدرت و مقام را به نسیه‌ی فردایی آبرومند و شرافتمندانه و امی‌گذارند،‌ اما تاریخ از آنان به نیکی یاد خواهد کرد. یک نمونه اش تاج‌السلطنه:

توران تاج‌السلطنه (متولد ۱۳۰۱ قمری)، دختر ناصرالدین شاه، در زمانه‌ای که زنان دیده نمی‌شدند، یکی از این «آقازادگان» بود. او آزاداندیش بود که درباره‌ی روزگار پدرش نوشت: در این مدت خدمتی به «عالم انسانیت» و تربیت مردم نشد. شاه به‌جای پرداختن «به سیاست مملکتی و ترویج زراعت و فلاحت» اوقات خود را بی‌هوده گذراند و چنان کرد که تاریخ از «گربه‌ی او» مجبور بود بنویسد نه از «رعیت‌پروری و معارف‌طلبی و کارهای عمده‌ی سلطنتی». 

تاج السلطنه رها از علقه‌ی شاهزادگی نوشت: «در ظاهر همان سلطان و همان سلطنت [بود] و در باطن فوق‌العاده خراب و روز به روز [رو] به انهدام بود. اگر شخص مآل‌اندیشی درست به نظر دقت می‌نگریست باید [می‌گفت]: سلام بر سلطنتی که در زوال است». 

و از همه شگفت‌تر آن‌که کینه‌های شخصی قضاوت او را نیالود تا آن‌جا که از قاتل پدرش میرزا رضای کرمانی چنین یاد کرد: «ظلم‌هایی که به این مرد ... شده بود حقیقتاً خارج از عالم انسانیت است. به‌اسم بابی او را گرفته سال‌ها محبوس می‌کنند و در حبس دخترش را در حضورش بی‌عصمت می‌کنند، پسرش را بی‌عصمت کرده تازیانه می‌زنند». دختر ناصرالدین‌شاه به میرزا رضا حق می‌دهد که حرف سیدجمال الدین اسدی آبادی بر دلش بنشیند که: «برو ریشه‌ی ظلم را از ایران بیرون بیار، و الا تا ریشه در آب است... هریک از شاخه‌های او را بزنی جوانه‌ي تازه می‌زند».


«جامعه‌ی کوتاه مدت» و آرزوهای بلند

«جامعه‌ی کوتاه مدت» و آرزوهای بلند: 
به آینده‌ی جنبش «آزادی‌خواهی» مردم ایران چه امیدی می‌توان بست؟


شب گذشته در ضیافت شامی که کالج سنت آنتونی دانشگاه آکسفورد برای دانشجویان جدیدالورودش تدارک دیده بود، شرکت کردم. در چنین مراسمی معمولا کسی نگاهش را از دیگری نمی‌دزدد، بلکه دانشجویان پاپیش می‌گذارند تا خود را معرفی کنند و با دیگران آشنا شوند. گفت‌وگوهای سرپایی یا برسر میز شام، معمولا کوتاه است تا فرصت آشنایی با تعداد بیشتری «دوست» تازه و اظهار «خوش‌وقتی» از دیدار آن‌ها دست دهد. معمولا در این سلام‌وعلیک‌ها، اول می‌پرسند که «خب، شما چه می‌خوانید؟» و بعد هم اگر کسی بخواهد مکالمه‌اش را قدری خودمانی‌تر کند و باب دوستی را بگشاید، می پرسد «اهل کجایید؟» 
من از آن دسته کسانی نیستم که چندان استعداد صحبت‌گشایی و معارفه داشته باشم؛ با وجود این دیشب با سه‌چهار چهره‌ی تازه صحبتم به درازا کشید. علت‌اش را هم می‌دانم: ایرانی بودن. به محض این‌که معلوم می‌شد ایرانی‌ام، ‌می‌گفتند «به! چه جالب!». راستی «نظرتان درباره‌ی حوادث اخیر ایران چیست؟» پاسخ دادن به چنین پرسشی در چنان مراسمی انصافا سخت است، به‌خصوص اگر از تو بخواهند که آینده را هم پیش‌بینی کنی. تنها چیزی که بعد از توضیحی درباب وقایع اخیر ایران می‌توانستم اضافه کنم این بود که «به آینده امیدوارم».

راستی به آینده‌ی جنبش «آزادی‌خواهی» (اجازه بدهید عجالتا ویژگی این جنبش صدساله را در آزادی‌خواهانه‌بودن خلاصه کنیم) مردم ایران چه امیدی می‌توان بست؟ از میان نظریاتی که می‌کوشند تحولات پرشتاب و معمولا غیرقابل پیش‌بینی جامعه‌ی ایران را تبیین کنند و یا احتمالا خطر کرده و درباره‌ي آینده هم گمانه‌ای بزنند، نظریه‌ی «جامعه‌ی کوتاه مدت» محمدعلی همایون کاتوزیان بسیار قابل دفاع می‌نماید. خلاصه‌ی این نظریه آن است که به شهادت تاریخ، ایران جامعه‌ای کوتاه مدت است. بدین معنا که انباشت و نگهداری ثروت، حقوق و امتیازات در آن ممکن نبوده است. بسیار بوده‌اند پدرانی که از قدرت و دارایی و امتیازات اجتماعی چشم‌گیری بهره‌ داشته‌اند،‌ اما به هیچ عنوان تضمینی درکار نبوده که حتی اندکی از این میراث به دست فرزندان -تا چه رسد به نوادگان- برسد. این مرحمت و تفضل حاکم خودکامه بود که ممکن بود هر لحظه آن را باز پس بگیرد. یعنی «مالکیت» در هیچ دستورنامه و قانونی تضمین شده نبود. آن‌چه در تصرف من بود در بهترین حالت چیزی بیش از امانت تلقی نمی‌شد؛ امانتی که تا ساعتی دیگر ممکن است بازستانده شود. 

ادامه‌ی ««جامعه‌ی کوتاه مدت» و آرزوهای بلند»

کوچ از لندن

دو هفته است که لندن، شهر رنگ‌ها و فرهنگ‌ها‌ را ترک کرده‌ام و اينجا در آکسفورد که چيزی بيش از يک محله‌ی لندن نيست خانه گزيده‌ام. اکنون که به پشت سرم مي‌نگرم دو سال پر عسرت زندگی در لندن را فراموش نشدنی مي‌يابم. اگر بخواهم بر خود سخت نگيرم و تجربه‌ام از اين شهر را در چند گزاره‌ی خودمانی توصيف کنم،‌چنين خواهم گفت:

يک-  لندن شهری است آزاد؛ به هر مقياسی که بسنجی. اين شهر يکی از معدود پايتخت‌های اروپايی است که به‌رغم همه تهديدهای امنيتی و تروريستی،‌ همچنان آزاد و روادار است. اين آزادی تنها به سکوي‌های سمبليک سخنرانان گوشه شمال شرق هايت پارک منحصر نمي‌شود. بلکه در هر گوشه‌ی شهر شيوه‌های گوناگون زندگی و رفتار به رسميت شناخته شده و در جريان است. نه زنان برقع پوش تعجبی برمي‌انگيزند و نه آنان که نيم‌برهنه در آفتاب نادر پارک‌ها دمی غنيمت مي‌شمرند و استراحت مي‌کنند. به جرات مي‌توان گفت که هيچ يک از شهرهای اسلامی همچون لندن پذيرای طيف متنوعی از مذاهب و فرقه‌های مسلمان نيست. پررونق‌ترين مساجد، خانقاه‌ها و جماعت‌خانه‌های اقليت‌های مسلمان بدون ترس از تخريب و تکفير و عمليات استشهادی برادران هم‌کيش خود به کار تبليغ و تعليم و تمرين عقايد و مناسک خود مشغول‌اند. هم خليفه‌ی امپراطوری فروپاشيده‌ی عثمانی در اين شهر دارالعماره‌ای سمبليک دارد و هم آيه‌الله نجف‌نشين و قم‌نشين شيعی بيتی معمور دارد، هم مفتی وهابی دارالعلمی دارد، هم روشنفکر عرب دارالثقافه‌ای، هم روشنفکر ايرانی مرکز مطالعات و کانون توحيدی. آزادی تجمعات مسالمت‌آميز که امروزه تبديل به حسرتی برای ما ايرانيان شده است، در اينجا نهادی استوار است چنان که به يقين ملکه‌ی بريتانيای کبير نيز نمي‌تواند انديشه‌ی رسوای تعطيلی آن را به زبان بياورد. صدها جماعت با مليت‌های متنوع و شعارها و بهانه‌های جورواجور مجوز تجمع يا راهپيمايی مي‌گيرند. در مقابل هم صف مي‌بندند بر سر هم فرياد مي‌زنند و پليس موظف به حفظ امنيت آن‌هاست.

دو- لندن شهری است فرهنگی. موزه‌ها، گالري‌ها، جشنواره‌های هنری، سمينارها و سخنرانی، جشن‌های خيابانی و ده‌ها نمود و جلوگاه ديگر فرهنگ در اين شهر هرگز از رونق نمي‌افتد. در شهری با اين پايه از گرانی بي‌رحم و سرسام آور، تقريبا همه‌ی موزه‌ها رايگان است. تنها برای ديدن «موزه‌ی بريتانيا» هفته‌ای وقت لازم است. در اينجا نه تنها توليد هنر، بلکه نقد و بررسی و بازاريابی آن بي‌وقفه ادامه دارد.  داستان علم و تکنولوژی نيز بر همين قرار است. دانشگاه‌ها و انجمن‌های علمی لندن قرن‌هاست نقشی اثرگذار در پيشبرد دانش ايفا مي‌کنند. تنها تعداد و تنوع نشست‌های بررسی سی سالگی انقلاب اسلامی ايران در لندن کافی است تا دريابيم، اين شهر حتی برای ما ايرانيان آيينه‌ی خودشناسی است. 

سه- لندن شهری است تاريخی. در اين شهر نه تنها کليساها و پل‌ها و مدرسه‌ها و قصرهای باستانی فراوان به‌چشم مي‌آيد، بلکه ديدن خانه‌هايی که سنگ بنای آن‌ها تاريخ صد سال پيش را نمايش مي‌دهد، امری بسيار عادی است. طرفه اين‌که نه تنها مرکز شهر بافت تاريخی و قديمی خود را حفظ کرده است، بلکه محله‌های پيرامونی نيز با همان خيابان‌کشي‌های قديمی، خانه‌های دست نخورده، درخت‌ها و باغ‌های کهن‌سال باقی مانده‌اند تا نمودهای روشنی از روحيه‌ی محافظه‌کارانه و وسواس در حفظ سنت‌ها باشند. در ميان شهرهای ايران برای نمونه، اصفهان نيز شهری تاريخی است اما اين تاريخی بودن در همه زوايا و مدارات شهر و روحيات شهروندان تنيده نيست. ساکنان قديمي‌ترين محلات اصفهان نيز، اغلب خانه سی ساله‌ی خود را به تبع نگاه غالب بر بازار مسکن، «کلنگی» مي‌شمرند. آنان اگر دستشان به دهانشان برسد و شهرداری مجالشان دهد، بدشان نمي‌آيد که خانه را بکوبند و به جای آن خرند وايوان و دالان کهنه، آپارتمانی چند طبقه بسازند با نقشه و مصالح به‌کلی جديد و مد روز. خيابان‌ها و بزرگراه‌ها نيز دايم دستخوش تغيير است. هر بار که در اين سال‌های اخير به اصفهان سفر کرده‌ام، حتی در مرکزي‌ترين و قديمي‌ترين محلات شهر از خيابان‌هايی عبور کرده‌‌ام که چند ماه بيش‌تر عمر نداشته‌اند و از دل خانه‌ها و حياط‌های تازه‌صاف شده‌ی مردم مي‌گذشته‌اند. در اصفهان حتی ميدان تاريخی نقش جهان هميشه در حال ساخت و ساز است. نه تنها حوض و سنگ‌فرش و شمشاد و رنگ سايبان مغازه‌های اين ميدان دائما در حال تغيير است، بلکه حتی نام ميدان نيز ثابت نيست: گاهی «شاه» است،‌گاهی «نقش جهان» و گاهی «امام». لندن اما چيزی را در همه تغييرات ريز و درشت شهري‌اش پاس مي‌دارد؛ چيزی که شايد رشته‌ای باشد که خاطرات چندين نسل از ساکنان و سياحان اين شهر را بدون گسستی اساسی پيوند دهد و امکان هم‌زيستی نسل‌هايی از خاطرات را فراهم آورد. کم نيستند قهوه‌خانه‌ها و ميخانه‌هايی که سال‌هاست در محلات لندن سرپا هستند و پدر بزرگ و پدر و پسر (يا مادر و دختر، به گمانم فرهنگ ميخانه رفتن زنان در اينجا نيز تا سن مادربزرگ‌ها قدمت نداشته باشد) به‌نوبت سال‌های جوانی خود را بر صندلي‌های آن به شادخواری سپری کرده‌اند. اما در شهر من، اصفهان، چه؟ همين چند روز پيش برای اولين بار متوجه شدم که روی جعبه‌ی «گز کرمانی»،‌مشهورترين گز اصفهان، سال تآسيس ۱۲۸۱/ ۱۹۰۲ ثبت شده است. اين در ايران يک استثناء‌است که پسران ميراث و تجربه‌ی پدران را حفظ کرده و بسط داده باشند. اما در لندن تاريخ صد ساله داشتن برای يک شيرينی فروشی کوچک محلی نيز چندان عجيب نيست. 

چهار- لندن شهری است گران. درباره‌ی اين فقره چه توضيحی مي‌توان داد که اشک خواننده را در نياورد. غذا، مسکن، تفريح، آمد و رفت همه و همه در اين شهر هزينه‌ای به مراتب بالاتر از شهرهای ديگر دارد. اين البته وقتی زندگي‌ات با بورس ثابت دانشجويی اداره مي‌شود و نمي‌توانی از امکانات درآمدزای شهر بهرمند باشی و دخل و خرج‌ات را ميزان کنی،‌ بيش‌تر نمود مي‌کند. قصد ندارم با نوشتن سياهه‌ای از خرج و برج جورواجور زندگی در اين شهر کام خود و ديگران را تلخ کنم.

پنج- لندن شهری است شاد. آری شاد است، به‌رغم ابرهای هميشگی و باران‌های بي‌هنگام و آفتاب‌ ناياب‌اش. هر چند در اين دو سال سخت‌ترين ايام تحصيل‌ام را پشت سر گذاشتم، سنگينی غربت و گرانی زندگی روی شانه‌ام بود، غم‌انگيزترين حوادث سياسی ايران – به‌ويژه حوادث پس از انتخابات خرداد گذشته- جانم را مثل هر ايرانی آزادی خواهی به درد آورده بود و به قول ناصر خسرو «آزرده کرد عقرب غربت جگر مرا»، اما باز هم نمي‌توانم انکار کنم که لندن شهری است شاد.

کوچ از لندن به آکسفورد، مثل کناره جستن از آشوب تهران به آرامش رامسر است. زندگی در شهر کوچک را بسيار دوست دارم. کار دانشجويي‌ام نيز جمع و جورتر و قابل انجام‌تر مي‌نمايد. اميدوارم فرصت و فراغت بيش‌تری هم داشته باشم تا گاهی وب‌لاگ‌ام را هم به‌روز کنم. اگر اين طور شد بيش‌تر از اين دو شهر خواهم نوشت

انتخابات فردا: از فرصت تا تهدید

رهبر انقلاب به چه می‌اندیشد؟ او در برابر این آتش‌بازی در انبار گندم ما ایرانیان تا به کی به سکوت رضایت‌آمیز و کنجکاوانه‌ی خود ادامه می‌دهد؟ درست است که هر مداخله و عکس‌العمل او پیش از معلوم شدن نتیجه‌ی انتخابات به نفع احمدی نژاد تمام می‌شود، چرا که حتی شدیدترین مخالفت او با این دولت دروغ‌آیین دستکاری در وضع طبیعی درمان این غده‌ی چرکین است و ولایی جلوه دادن پیروزی مدنی مردم؛ اما ...


یک) تحریم رأی تحکیم دولت دروغ‌ و خودرأیی است.
فردا روز ماست و روز ایران. این را از حتی اینجا در غربت هم می‌توان حس کرد. از پنج استاد این ترم سه نفرشان با اشتیاق از انتخابات پرسیدند. هر سه هم احمدی‌نژاد و هم موسوی را به اسم و رسم می‌شناختند. از ماجراهای مناظره و موج‌های مردمی آگاه بودند و می‌خواستند خبرها و تحلیل‌های مستقیم‌تری از سرنوشت انتخابات پیش رو به‌دست بیاورند. وقتی مریم دانشجوی خون‌گرم تونسی از رأی من پرسید و خودش حدس زد که لابد «موسوی»! داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم. او با حسرت داستان انتخابات ایران را دنبال می‌کند و از فیس‌بوک و یوتیوب گرفته تا کلیپ‌های سایت ستاد من را می‌بیند. جمله‌ی فارسیِ «من رأی می‌دهم» را یاد گرفته است و تکرار می‌کند. با حسرتی عمیق می‌گفت خوش به حالتان من هرگز نمی‌توانم چنین تأثیری در سرنوشت کشورم داشته باشم. برای او رأی دادن بزرگ‌ترین آرزوی مدنی است. راست می‌گوید تونس با وجود آزادی‌های اجتماعی‌اش، با وجود سکولاریسم تقلیداش و با وجود شادی مردم در زندگی روزمره فقط می‌تواند چشم به راه مرگ رئیس‌جمهور مادام‌العمرش، زین‌العابدین بن علی، باشد؛ همو که با دسیسه حبیب برقیبه، رهبر استقلال تونس را کنار نهاد و خودش بر بساط ریاست نشست؛ هر چند سال یک بار هم انتخاباتی فرمایشی برگزار می‌کند و ملت را به شکرگزاری انتخاب دوباره‌ی خود وامی‌دارد. 
یاد دوستانی افتادم که دل در تحریم انتخابات بسته‌اند و بین وضع موجود و دیکتاتوری و استبداد تمام عیار تفاوتی نمی‌بینند، کسانی که ناامید از ریاست‌جمهوری چهارساله‌‌ی احمدی‌نژاد و سرخورده از ناکامی اصلاحات منتظراند تا شاید «دستی از غیب برون آید و کناری بکند». حسرت داشتن حق رأی را ما ایرانیانیان نمی‌فهمیم، سری به جایی مثل تونس بزنید و بترسید از تحریم که دست‌کم در انتخابات فردا چیزی نیست جز تحکیم استبداد برپایه‌ی تحمیق مردم و تأیید شعبده و تزویر. تحریم صندوق‌های رأی تحکیم دولت خودرأی و دروغ‌آیین است و دیگر هیچ.

دو) سبز یا سفید مسأله این نیست.
من چند روز است که تصمیم خود را گرفته‌ام. به موسوی رأی می‌دهم. یعنی حتی زمانی که نوشتم «سبز یا سفید هر رنگی جز نیرنگ» تصمیم خود را گرفته بودم. من کروبی را از نزدیک می‌شناسم و موسوی را نه. بارها شجاعت، صراحت، مهربانی و سخاوت کروبی را به چشم دیده‌ام. از داشتن چنین مرد آزاده‌ای در میان ایرانیان به خود می‌بالم. صفات ستودنی او از معایب‌اش بسیار بیشتر است. او نیز همچون دیگران قدرت‌خواه است، حب جاه دارد، اما نه تا آن اندازه که حاضر شود پا بر سر شجاعت و جوانمردی خود بنهد. صادقانه بگویم آنچه کروبی کم دارد قدری فرزانگی است. کروبی به اندازه‌ی کافی فرزانه نیست. گاه از عهده‌ی مهار غلیانات عاطفی‌اش برنمی‌آید. مهربانی و سخاوت او دروغین نیست اما دامنش به مریدپروری هم آلوده است. تظاهر به علم نمی‌کند و فضل هم نمی‌فروشد ولی دوست دارد «آیت الله» بخواننداش. کروبی کودکی پاک طینت و شجاع است. شهرنشینی او نه از صفای دهاتی او کاسته است و نه سادگی روستایی او را پیچیده کرده است. کروبی تا حد زیادی دست‌نخورده است. حضور او در عالم سیاست به این فضای پردود و ستم‌آلود شفافیت و جوانمردی می‌دهد. همین سادگی و صراحت اوست که در شعارهای خیابانی مردم ظهور می‌کند که «تورم رو ننجون مهدی فهمید / این کوتوله نفهمید».
برخلاف برخی دوستان اصلاح‌طلب، من اهمیت کروبی را نه در تیم او می‌دانم و نه در برنامه‌ها‌ی او. کروبی خودش مهم است، روحیه و مرامش مهم است. در تیم او آن‌که قابل ذکر است و یک ویژگی ممتاز به‌حساب می‌آید، فقط کرباسچی است. کارآمدتر از نجفی و عبدی و ابطحی و کدیور و باقی و قوچانی در حامیان موسوی بسیارند. درباره‌ی کرباسچی چه بگویم؟ او بزرگ است و من نامش را به خردی نمی‌برم. چهره جدی و نسبتا عبوس او به واسطه‌ی خدماتش به مدیریت شهری ایران دوست‌داشتنی می‌نماید. دکتر شفیعی کدکنی می‌گفت سال‌هاست که برسر هم بیست ساعت هم تلویزیون ندیده‌ام، اما بسیاری از جلسات دادگاه کرباسچی را پی‌گرفتم. کرباسچی نخستین کسی نبود که در این انقلاب تاوان تفاوت‌خواهی و تغییرطلبی خود را پس داد. او طرحی برای گسترش ارزش‌های مدرن داشت. کار اصلاحی او با عمران شهری آغاز شد،‌ با امور ملموسی مثل لایروبی زاینده‌رود و گلکاری و پارک‌سازی در اصفهان و تهران و نیز برپایی فرهنگ‌سرا و نمایشگاه‌های هنری و تئاتر و ارکستر و مانند آن. او چندین سال کوشید تا چهره‌ی ایران جنگ‌زده را به لبخند گل‌ها بپوشاند و شادی زندگی را به نیمکت پارک‌ها بازگرداند. از جنوب تا شمال تهران را دگرگون کرد و دریغا که به جرم دگرخواهی و به انتقام نقشی که در بلند کردن آواز دوم خرداد و «نه بزرگ» آن به اراده‌ی حاکم داشت  ناگهان از مسند شهرداری به خواری به زیر کشیده شد. او تاوان دوم خرداد بود. این سخن درست است اما تمام نیست. شهردار تهران اندکی خودخواهی نیز داشت او ارابه‌ی مدرنیته را از روی نعش برخی سنت‌ها راند. او شهر را پیش‌فروش کرد تا آبادش کند. او عاقبت اندیشی نکرد. کرباسچی را از نزدیک می‌شناسم. مردی جسور و باهوش و مقتدر و در عین حال قدری خودکامه و کینه‌جو. این واقعیت را در اغلب موضع‌گیری‌های انتخاباتی و حضورهای تبلیغاتی او می‌توان به‌روشنی دید. می‌دانم که تنها غنیمت او از پیروزی دوم خرداد زندان بود و محرومیت از شغل دولتی. اما نمی‌فهمم که چرا او باید این موضوعات شخصی را این چنین در سخن و موضع خود راه دهد. او که فال زدن خاتمی در شب یلدا را عملی به دور از سیاست مدرن تلقی می‌کرد، چندی بعد در متینگ تبلیغاتی کروبی سخن‌اش را با فالی ساختگی آغاز کرد و به تعریض و کنایه شعر حافظ را خواند که « دلی که غیب نمای‌است و جام جم دارد/ زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد». او کروبی را مرد سیاست مدرن و مرد عمل می‌شمرد در حالی که به خوبی می‌داند حزب کروبی مجمع یاران و مریدان اوست؛ هرمی است که روی رأس آن ایستاده است و نه روی قاعده‌اش. حزب او دموکراتیک نیست. نشانه‌اش همین بس که هیچ مکانیزم عملی‌ای برای عزل او از سمت دبیرکلی وجود ندارد. اعضای حزب اعتماد ملی تأیید کنندگان دبیر کل مادام‌العمر خود هستند نه بیشتر. با این همه این تمرین خوبی است برای آغاز یک نهاد دموکراتیک.  
از سوی دیگر برنامه‌ها و شعارهای کروبی شعارهای اقلیت است. به‌قول مسعود بهنود ما در اقلیت‌ایم پس بهتر است رفتارمان مثل کسانی نباشد که اکثریت دارند. دوم خرداد خاتمی و مجلس ششم کروبی همین شعارهای مترقی را فریاد زد ولی این بانگ نابه‌هنگام به جایی نرسید. خود جناب کروبی می‌داند که وقتی اصلاح قانون مطبوعات در گرو توافق دیگری است، پس چه جای سخن از اصلاح قانون اساسی. بهتر است سیاستی گام به گام را برگزینیم. بهتر است اندک اندک دایره‌ی این اقلیت را گسترده سازیم و بعد در اندیشه‌ی حاکم کردن ارزش‌های اصلاحات باشیم. 
بنا برآن چه به اختصار گفتم کروبی این سیاستمدار شجاع و جوانمرد بهتر است جای دیگری خرج شود. او بهترین گزینه برای معاونت حقوق بشر و حقوق شهروندی است که میرحسین وعده‌اش را داد. او باید باشد بزرگ و پر احترام تا به جنتی نهیب بزند، تا نگذارد پای سردار سپاه از گلیم نظامی‌گری بیرون آید و نقش چکمه‌ی قدرت بر خاک سیاست بیفتد؛ تا حق دانشجو و روشنفکر و درویش ستمدیده را استیفا کند. کروبی باید بماند که شیخ پایمردی و حق‌ستانی است. این است که رأی دادن به او نیز جای دوری نمی‌رود. 
اما این  انتخابات یک بازی سرنوشت‌ساز است. دوم خرداد هرگز این اهمیت را نداشت. شکست اصلاحات به تک قطبی شدن قدرت و لغو کامل جمهوریت در ایران می‌انجامد. این بار اگر احمدی‌نژاد به هر حیلتی بیاید نه موسوی و کروبی می‌ماند و نه خاتمی و هاشمی و ناطق. نه گفتمان اصلاحات قد علم می‌کند و نه اصول‌گرایی معقول افروغ و ناطق و ولایتی و رضایی و دیگران. این است که باید در برابر جبهه‌ی این خودکامه‌ی عوام‌فریب بسیج شد و موسوی تنها کسی است که می‌تواند محور چنین اتحادی بشود. چتر او حتی گسترده‌تر از چتر خاتمی است اگر چه این گستردگی تا حدی حاکی از آشفتگی و یا دست‌کم آمیختگی گفتمان اوست. اگر انتخابات به دور دوم برود، که احتمال آن بسیار است، اصول‌گرایان گرد کروبی جمع نمی‌شوند و روزی سخت و پر خطر خواهیم داشت. کروبی حتی اگر به احتمال بسیار کم، اقبال آورد و پیروز نهایی این ماجرا در مرحله‌ی دوم باشد،‌کمکی به جلوگیری از تک‌قطبی شدن قدرت نمی‌کند. عدم پیروزی موسوی شکست خاتمی و هاشمی است. و بعد اندک اندک خود شیخ شجاع و تیم شکننده‌اش هم فرومی‌پاشد. جبهه‌ی شیخ هرگز قابل قیاس با جبهه‌ی دوم خرداد در سال ۷۶ نیست. شیخ شجاع است اما کاریزماتیک نیست و پیروزی اصلاحات نیازمند کاریزماست. یاران شیخ قادر به پدید آوردن موج مردمی و اتکای بر آن برای تثبیت پیروزی اصلاحات نیستند. پیروزی کروبی به غائله‌ی حذف هاشمی پایان نمی‌دهد.
این سخن را در یادداشتی جداگانه بسط می‌دهم اما اشاره ای لازم است برای تصمیم فردا: رهبر انقلاب به چه می‌اندیشد؟ او در برابر این آتش‌بازی در انبار گندم ما ایرانیان تا به کی به سکوت رضایت‌آمیز و کنجکاوانه‌ی خود ادامه می‌دهد؟ درست است که هر مداخله و عکس‌العمل او پیش از معلوم شدن نتیجه‌ی انتخابات به نفع احمدی نژاد تمام می‌شود، چرا که حتی شدیدترین مخالفت او با این دولت دروغ‌آیین دستکاری در وضع طبیعی درمان این غده‌ی چرکین است و ولایی جلوه دادن پیروزی مدنی مردم. اما به‌تجربه بر ما معلوم شده است که موضع‌‌گیری رهبری در فردای انتخابات بسته به نتیجه‌ی آرای ملت است. اگر نظام رأی مردم را مساعد با تثبیت تک‌قطبی شدن قدرت تشخیص دهد فرصت را غنیمت می‌شمرد و دهه‌ی سوم رهبری به راهی تازه می‌رود. این سخن بگذار تا وقتی دگر.
پس معادله‌ی انتخاب ۲۲ خرداد چیزی بیش از انتخابی درون گفتمانی بین سر سبز موسوی یا زبان سرخ کروبی است. هر چند که اگر تنها همین بود هم نمی بایست خطر کرد و با زبان سرخ سر سبز بر باد داد.

Free counter and web stats