« November 2009 | صفحه‌ی اصلی | March 2010 »

بايگانی: February 2010

February 25, 2010

قصیده‌ی زلف


گفتم نهفته دارمت ای عشق شعله‌سان
دیدم فرونهفتن آتش نمی‌توان

چندا که شوق سرکش نام تو در نفس
پیچید و من نهفتم در لابه‌لای جان

اکنون شکفته نام تو در جان چو آفتاب
وین ذره راز عشق‌ات گوید به صد زبان

ای بر دمیده در من آن‌سان که که صبحدم
شب‌سیرتم اگر کنم این مهر را نهان

تلفیق بغض و بارشم آنک بسان ابر
ای نام تو بشارت باران ناگهان

بشکن طلسم دیوان در جانم ای پری
بگشای بر من آنگه آغوش پرنیان

بگذار بی‌سروپا وز خویشتن رها
در دامن شکوه تو بگزینم آشیان

وآنگاه از نسیم نفس‌های سرکش‌ات
بر خویشتن بلرزم چون برگ در خزان

بگذار عاشقانه بگویم قصیده‌ای 
از رقص گیسوان تو ای یار مهربان

دارم سر سرودن آن سرّ سرمدی
کاین‌گونه عاشقم کرد جاوید و جاودان


ای طّره‌ی تو ساحت اسرار بی‌نشان! 
دوری دگر گشوده ز طومار کهکشان!

گلباغ‌های روشن خورشید بامداد!
خیزاب‌های تیره‌ی امواج بی‌کران!

در پیچ و تاب ظلمت، دریای روشنی!
کفرش نهفته ایمان در زیر طیلسان!

هم لجّه‌‌‌ی لبالب پیمانه‌ی یقین!
هم عرصه‌ی کشاکش هنگامه‌ی گمان!

سررشته‌ی قدیم محبت که در ازل
افکند ‌سوی انسان صیاد آسمان 

صبح ازل گشودند گیسو در آینه
تا در حریق حیرت مانیم جاودان

چندا کزین حکایت پر خون گذشته‌است
وین طرفه بین که کهنه نگشته‌ست داستان

لیلای دلربا در افسانه‌های دور
میراث ماندگار غزل‌های باستان

گسترده عطر نابش را در حریم دل
افشانده عشق پاکش را در صمیم جان

عطری زلال‌مایه‌تر از روح چشمه‌سار 
عشقی شرارجامه‌تر از باده‌ی مغان

ای چشم‌های شرقی‌ات آئینه‌ی طلوع!
ای بامداد باران بانوی بانوان!

چشم‌ات دریچه‌ای به افق‌های کبریا
زلف‌ات ودیعه‌ای ز گلستان آن جهان

چون زلف در سماعم و چون چشم در شهود 
چون عشق بی‌شکیبم و چون شوق بی‌عنان

بگذار در تو گم شوم ای جست‌وجوی من
وآن‌گاه سربرآرم از طرف لامکان ...

Free counter and web stats