« تلاوتِ باران | صفحه‌ی اصلی | قصیده‌ی زلف »

یکشنبه ۸ آذر ۸۸::November 29, 2009

قصیده‌ی غربت

ديری گذشت و شعر بنتوانم
بنگر دگر به روح غزل‌خوانم

بيتی مرا دوباره فراياد است،
برگی زخاطرات صفاهانم

هان!نی چه وقت بيت صفاهانی؟
کو آن خَرَند خانه و ايوانم؟

وآن عطر ياس‌های لب درگاه
يا سايه‌های مبهم دالانم؟


بر باد رفته‌اند غزل‌هايم
بی‌برگ مانده‌‌اند درختانم

آوازها چه زود فروخفتند
جايش سکوت سر زده از جانم

ديروز را مجال دريغا نيست
کامروز خود سپرده به نسيانم

«رفت آن که رفت، آمد آن کآمد»
دور زمان دگر شد و دورانم

تنها دوکس - دو يار، دو بيگانه-
بر جای مانده جای عزيزانم

درد است : اين لميده در آغوشم
مرگ است: آن غنوده به دامانم

آن پرسدم ز جان که «نه انسانی؟»
وين تازدم به دل که «من اين‌سانم»

در جان ودل «سرشک همی بارد»
بشتاب هين به ديدن بارانم!

اين قصه‌ای ز «غربت غربيه» است
هان کز نهفت جانم می‌‌خوانم

آنک من اين ز خويش سفر جُسته
آنک من آن‌که راه نمی‌دانم



گيسوی شب دوباره فرو هشته است
در اين هزارتوی چه حيرانم!

ای کفر پر شکوه شگفتی زا!
«لرزم چو بيد بر سر ايمانم»

نی نی، چه بيم کفر حقيقی را؟
آخر نه بر مجاز مسلمانم؟

من در غبار فهمی در زنجير
من در بخار وهمی زندانم

با گوی های الفاظ در بازي
خالی است از معانی انبانم

دشوار پرسشی است گلوگيرم
بر ناگوار خوانی مهمانم

در ژرفنا فرو شده بی‌فانوس
در سردنا نشسته‌ی عريانم

شب تيرگی فزايد، بی‌پايان
ترديدها گرفته گريبانم


ای آخرين حقيقت بی‌ترديد!
تنها چراغ مانده بر ايوانم!

ديرينه‌‌ی نهفته به تاريکی!
ميراث ماندگار نياکانم!

ای عشق، ای که عطر نفسهايت
 پيچيده در فعول و فعولانم!

نامت زدود از دل من اندوه
يادت فکند هلهله در جانم

ای يار، ای يگانه‌ی بی‌تکرار!
پيدا شدی و کردی پنهانم

آسوده پر کشيد از اين ايوان
آن مرغ بی‌قرار غزل‌خوانم

مطالب مرتبط

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/5702

نظرها

کو آن خَرَند خانه و ايوانم؟
افسوس دلم تنگ شده بود شاید سالها بود که نشنیده بودم،خرند یادش بخیر همه ان خاطرات کودکیمان که در خرندهای خانه پدری جاماند.

چرا چيزي نمي‌نويسيد؟ بنويسيد، لطفأ.خداوند كمكتان مي‌كند. مشتري تو خداي است و خدا، مي‌خرد ما را كه الله اشتري.

انتظار سخت است.انتظار خواندن مصرعی،بیتی،سطری تراویده از خامه ی دوست! چشممان سپید شد از بس چشم دوختیم به درگاه دیدار ...

من تازه اشعارتون رو خوندم.معمولا سری به نوشته های دیگر میزدم مخصوصا سیری در... و
اما شعرهاتون یه جور خاصی به دل میشینه،
ای بسته بام و در که نیابم رهی بسویت
آنک من آنکه آمده از راه بی گمانت
اما گویا شما هم قصد ادامه دادن و خوشحال کردن مخاطبین رو ندارین.
کاش دوباره همه رو شاد کنین.
کاش دوباره حال همه رو جا بیارین.
کاش ازون راه بی گمان گریزی بزنین به منزل دوست...

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats