« عصر سفر | صفحه‌ی اصلی | مراقبه‌ی حروف »

چهارشنبه ۶ آبان ۸۸::October 28, 2009

اخوانیه


 
آن کیست کز سر کرم و لطف و یاوری
این نامه را بَرَد بَرِ دکتر مظاهری
 
این نامه را که مطلع آن ذکر اشتیاق
این نامه را که مقطع آن مُهر چاکری
 
این نامه را که پیک دعا و درود ماست
این نامه را که قصه‌ی هجرست و صابری
 
دل می‌تپد به سینه چو حرفیش بشنوی
خون می‌دود به دیده چو سطریش بنگری
 
تنها نه این حکایت دلتنگی من است
گویند هم‌صدا "حسن و مرضی و زری"
 
کای دل‌بریده از وطن و ساکن فرنگ
کز قم سفر گُزیده به لندن مجاوری
 
قومی ز دوری‌ات به عذاب اندر ای‌ عزیز
ترسم که دیر آیی و جانشان برآوری
 
گیرم که ما خیالت از سر به‌در کنیم
مادر بگو چه سازد با مهر مادری؟
 
مپسند مادرت که یکی ماه چهارده‌ست
بی آفتاب روت نهد رو به لاغری
 
ای رخت برکشیده به گلزار زین قفس
کانجا نشسته گرم تماشای منظری
 
از حال ما اسیران هیچت خبر بود
این است ای برادر رسم برادری؟
 
رَستی از این حصار و گذشتی ز همرهان
خوش باد همتت مگر از خویش بگذری
 
تن در مده به ماندن، کاین بر کشیده سقف
چاهی‌ست بی‌فروغ و تو همچون کبوتری
 
چاه و قفس یکی‌ست بَر ِ مرغ هوشیار
زنهار! گفتم این که خود آزاد مشمری
 
آنجا به چاه در چه نشستی کبوترم؟
-ایدون که برگسستی زنجیر ایدری-
 
ای مانده در سیاهی این تیره خاکدان
تو مرغ باغ پر گل صبح منوّری
 
راضی مشو به ظلمت آبشخوری چنین
باید به سوی دانه‌ی خورشید بَرپَری
 
گفتم نصیحتی و نمودم ره صلاح
تا سر نهی بر آن و نگیریش سرسری
 
گرگت کمین کشیده و چوپانت رفته است
ای بره‌ی چمان به چمن از چه می‌چری؟
 
آنسان که طاس در وسط تخته‌ی طلسم
چشمت به جفت شش بود اما به ششدری
 
زین همرهان هرزه که هم‌صحبت تو اند
ولله دیگرستی و بالله دیگری
 
زنگار کبر و آز را گر بِستُری ز دل
مر ذات ذی‌صفات را مرآت اکبری...
 
بر من ببخش رشته صحبت ز دست شد
بی‌هوده گفتم این که تو از من نکوتری
 
پای از گلیم خویش به‌در کردم عاقبت
وارد شدم به ورطه‌ی وعاظ منبری
 
سوداگران مغفرت و توبه و بهشت
بازیگران نقش دروغ و ریاگری
 
ظرف صفای باطنی: از حرص و کینه پُر
طرف قبای ظاهری: از عیب‌ها بری
 
شیخا ترا نجاست دل دست و پای بست
شوخی که در طهارت دستار و مئزری
 
شرعت وظیفه کرد که شارع نما شوی
نک رهنمای مایی یا سّد معبری؟
 
دی‌تان نزاع بر سر محراب و خمس بود
وامروز، مرجعیت اسلام و رهبری...
 
 
 زنهار بر تو! پرده‌ی ایشان چه می‌دری؟
داری - زبانِ سرخ!- سر سبز می‌بری؟
 
«احوال شیخ و قاضی و شرب‌الیهودشان»
پرسید کهنه رندی از پیرِ ساغری
 
«گفتا نگفتنی‌ست سخن گرچه محرمی»
خوشتر بود که پرده بداری و مِی خوری
 
ما نیز پند پیر پذیریم و سرخوش‌ایم
کآمد دوباره موسم انگور عسکری
 
تا باغ‌های "تیران" دامن‌کشان بیا
تا خوشه خوشه خورشید بر تاک‌ بنگری
 
خورشید نه، که روشنیِ چشم مهر وماه
آنک به مهر ماه در آمد به دلبری
 
هر خوشه همچو دختری از برگ‌های مو
بر سر کشیده چادر دیبای ششتری
 
یا نه، که تکیه داده به طارم نشسته تاک
بر کف گرفته سُبحه‌ی یاقوت احمری
 
بخشیده یا فروغی بر جشن مهرگان
با چلچراغ‌های بلورین و مرمری
 
بر طرف جو پیاله به کف لاله منتظر
تاک‌اش مگر به باده کند باز یاوری
 
گسترده عطر کهگل و باران به کوچه‌باغ
فرشی که پود آن طرب و تار آن طری
 
هوهوکنان به جانب شب باد در سفر
در دل هوای پرسه و میل قلندری...
 
اما چه سود؟ بی‌رُخت ای مایه‌ی وجود
رفت از دماغ باده‌کشان شادی و تری
 
نی‌مان هوای باغ و شراب است و سرخوشی
نی‌مان توان درد فراق است و صابری
 
ای صبر! می‌چه‌کوشم؟  هر چند جوشنی
ای هجر! هر چه پوشم، خونریز خنجری...
 
نی نی، نه‌غافلم که بنالم ز درد هجر
اینسان که در ضمیر من ای دوست مضمری
 
ای دل به هوش باش کزین پس به هر نفس
از او خبر بیاری وز ما خبر بری:
 
کای آنکه با منی و من‌ات مانده منتظر
وی آنکه غایب از نظر و میر محضری
 
 
  دارم به سر هوای زمین بوسی دری
که‌ش ماه برنشسته به ره همچو مشتری
 
من ذره‌ای در این ره و بر خاک کوی تو
هر شام سر گذارد خورشید خاوری
 
زینسان که آرزوی تو در بر گرفته‌ام
کاشک به‌خویش آیم و بینم تو در بری
 
کوتاه دستم از همه وین راه بس دراز
یارب تو بر مراد رسانم که قادری
 
زاد سفر ندارم تا پا به ره نهم
رویت سیاه بادا ای فقر و بی‌زری...
 
شادم که گر چه نیست مرا طالع بلند
با توست بخت نُه فلک نیک‌اختری
 
مستغنی‌ای ز دنیا نک با جمال یار
از بی‌زری چه باک تو را هست با "زری"
 
از ما بر او سلام و ارادت بود که نیست
از او به هیچ روی تو را یار بهتری!
 
پس نیک باد عاقبت‌الامرتان که اوست
نیکو زنی تو را و تواش نیک‌شوهری
 
روشن شود دو چشم من از دیدن شما
روزی که گردد ارزان نرخ ترابری
 
کِم قصد سیر شهر فرنگ است با "حسن"
بادا که سورمان دهی و سفره گستری!
 
فکر کباب باش! مگو سیر می‌شوند
با صد گرم پنیر و کمی نان بربری
 
گو اینکه اولی بوَدَت ساده‌تر به غرب
کاین دومی بوَد ز غذاهای آذری
 
وآنگه به ما نمای ظریفان آن دیار
خورشیدهای دلبری و ماه‌پیکری
 
باشد کزان میانه ز ما دل برد یکی
بالا بلای عشوه‌گر گیس‌فرفری
 
مستوره‌ای که چون طلبم بوسه از لبش
عذر آورد به عشوه و گوید: "آی ام ساری"
 
جویم که سن و سالش هجده‌ست یا که بیست
پرسم که اسم و رسمش "نانسی" است یا "مری"
 
بادا که یادگار بماند مرا از او
باقی ز زلف سنبلی و چشم عبهری...
 
نی نی، که باغ مغرب هر چند رنگ‌رنگ
در پس غروب دارد و خشکی و بی‌بری
 
شرقی‌نگاه من به یکی جلوه دل برد
با او ز دیگری نبود چشم دلبری
 
دیروز گفتی‌ام به چه حالی و گفتم‌ات
اندوه و شادی‌ام بوَد اندر برابری
 
قلبم قرین اندوه از درس و مدرسه
جانم عجین شادی از عشق و شاعری
 
وامروز سربه‌سر همه عشقیم و اشتیاق
زنهار بر تو کآسان از ما بمگذری!
 
 
  بنگر مرا چو خواهی بر عشق بنگری
کافسانه شد حکایت مجنون عامری
 
گفتم که عطر عشقش پنهان کنم به دل
دیدم گرفته عالم از او معطری
 
رودی شد و به پیکر او نقش بوسه‌هام
چون برگ‌های سوری اندر شناوری
 
طبعم ز چشمه‌ی لب او آب‌دارشد
وز طره‌اش گرفت سخن گفتنم طری...
 
ناورده‌ای چو من فلکا کس به شعر و عشق
وین داغ بر دلت که از این پس بیاوری
 
طرح طراز طرزم عطر عتیق عشق
چتر چکامه‌هایم بر چرخ چنبری
 
در حضرتی که بلبل طبعم غزل‌سراست
گل می‌کند به دل هوس پیرهن‌دری
 
آن‌جا که من مسیح صفت دم برآورم
خود مدعای مدعی‌ام حجت خری
 
فردا نگر که حکمت من رشک بوعلی
امروز اگر بلاغت من بهت "بُحتری"
 
بی‌دود و باده مستم با مدعی بگو
درویش را چه نشئه به جز حُب حیدری
 
رقص طناب کهنه کجا و عصای عشق
اعجاز، دیگرست ز افسون و ساحری
 
اینان همان گروه که گشته‌ست شعرشان
آویز گوش و گردن گاوان سامری
 
در خانقاه افیون گرم عبادتند
با ذکر "یا مجیر" نقیبان مجمری
 
باشد که گیرد ایزد نعمت از این گروه
کآید عذابی شدید از بعد کافری
 
من سر فکنده‌ام ز "انا البحر" خویشتن
وین ماهیان خوش از صفت جوقی و جری...
 
جوشد مرا معانی هر لحظه نو به نو
کو کوزه‌ات که سهمی یک روزه زآن بری
 
چشمم بصیر سرمه‌ی حق بود و دیده‌ام
اسرار باطنی به اشارات ظاهری
 
دل در میان بیار و حدیثی از او شنو
با گوش و چشم ورنه کجا طاقت آوری...
 
گفتم من این بداهه که یابی در آن نشان
از کرّ و فرّ فرخی و نور انوری
 
ترسم تو را ملال رسد ورنه طبع من
دارد هزار قافیه با یای مصدری...
 
یارب مرا ز فتنه‌ی دوران نگاه دار
تا بی‌خدا نماند عرش سخنوری!


اصفهان، مهرماه ۱۳۷۴
 

مطالب مرتبط

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/5669

نظرها

قصیده‌ایست روان و دلنشین. لذت بردم.

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats