« ترانه‌ی شب دیدار | صفحه‌ی اصلی | قصیده‌ی غربت »

پنجشنبه ۷ آبان ۸۸::October 29, 2009

تلاوتِ باران


گفته بودم (+) که اين شعر همچون يقين من گم‌شده است. دست‌نويس شعر را پيدا کردم اما يقين‌ام همچنان گم‌شده است...

هوا هوای نفس‌های ياس در باران
صدا صدای قدم‌های باد در دالان

بر آستانه‌ی در انتظار پيچک‌ها
نگاه پنجره‌ها و غبار پيچک‌ها


خط گذشتن باران و جوش آينه‌ها
ز نقشِ روشنِ پا عکس آسمان پيدا:

ستاره‌ها همه خيس، ابرها پراکنده
شب از طراوت عطر شهود آکنده

شبِ تلاوتِ باران و بوی کاکل ياس
و بر قنوت درختان هلال ماه، مماس

ميان تاره‌ی فيروزه رقص نرگس و آب
حجاب دختر انگور، چادرِ مهتاب

رسيد مست و خروشان نسيم صبح از راه
شکست کوزه و تر شد ز می لبِ درگاه

نماز بستم و ميل‌ام مِی سحرگاه است
مرا صدای صُراحی چو «قل هو الله» است

شراره‌افکن ديدم چو آبِ آتشناک
شبانه سر زد خورشيد زيرِ تارم ِ تاک

بر آستانه‌ی ياس ايستاده شبنم‌پوش
عبای عطرِ عقيقِ اقاقيا بر دوش

همان اشارت ابرو، همان دو چشم خراب
دو باده‌نوشِ نشسته به گوشه‌ی محراب

همان حکايت ديرين رقص گيسويش
حرير لحن خدا بر تنِ «انا الهو»يش 

کمان ‌کشيده به صيدم دو چشم بيمارش
کرشمه می‌چکد از پيچ‌وتاب دستارش

به غمزه قبله بگردان بتِ کمان‌ابرو
به بام ميکده «حی علی الصلاة» بگو

«سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گويم
که من نسيم حيات از پياله می‌جويم»


مطالب مرتبط

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/5672

نظرها

طیب الله آقا! شب ما را خوش کردید!

نمیدونم چرا هر کاری می‌کنم این فضاها را نمی‌شه در اینجا تصویر کرد. فقط ایران توی ذهن آدم میاد. ببینم توی آکسفورد چنین فضا‌هایی‌ وجود داره؟

-----------------------------------------------------------------------
احمد: توی ذهنم یک فضاهایی داره شکل می‌گیره. شهر جادویی و پر رمز و رازی است. کاش شعرش هم بر من مکشوف بشه

بعضی شعرها مثل این شعرهای شما مصرع مصرع و بیت بیتش زیباست،به دل می نشیند و جان آدم را گرم می کند، اما آن تاریخ کهنه ی پایان شعر مثل یک سطل آب سرد است روی آن آتش بالا...نمیدانم چرا احساس می کنم شعر هم مثل روزنامه باید به روز باشد...شعرهای کهنه فقط برای شاعر آنهم چون تداعی کننده ی خاطره ای ، عشقی، شبی، نسیمی ، یا تصویری عزیز است، معتبر و فرح بخش است، برای ما که با اکنون شاعر رودررو ایستاده ایم، شعری نو بسرا شاعرجان...باشد که همیشه ترو تازه باشی و هر لحظه ات از شوق و شعر و عشق لبریز!
--------------------------------------------------------------------------

احمد: دوست من حالم هنوز همان است که چند سال پیش گفتم:
دیری گذشت و شعر بنتوانم/ بنگر دگر به روح غزلخوانم

فکر کنید شعرهای یک شاعر گم‌شده را می‌خوانید

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)

Free counter and web stats