« May 2009 | صفحه‌ی اصلی | November 2009 »

بايگانی: October 2009

October 29, 2009

تلاوتِ باران


گفته بودم (+) که اين شعر همچون يقين من گم‌شده است. دست‌نويس شعر را پيدا کردم اما يقين‌ام همچنان گم‌شده است...

هوا هوای نفس‌های ياس در باران
صدا صدای قدم‌های باد در دالان

بر آستانه‌ی در انتظار پيچک‌ها
نگاه پنجره‌ها و غبار پيچک‌ها


ادامه‌ی «تلاوتِ باران»

October 28, 2009

ترانه‌ی شب دیدار


بسیار جسته‌ام ز نسیم سحر نشانت
بر بوی آنکه آوردم عطر دلستانت
 
کو روزنی که سرکشد اما نسیمی از آن
در خلوتی که امشبم ای ماه میهمانت
 
ای بسته بام و در که نیابم رهی به سویت
آنک من آنکه آمده از راه بی‌گمانت
 
من آن سوار بسته ز سامان خویش رخت
من آن غبار خفته به دامان پرنیانت
 
بر آسمان کسی شده با نردبان باران
من ز آستین گریه رسیدم بر آستانت
 
هان ای به یاد زلف تو هیهای صبح وشامم
هین ای فدای چشم تو بزهای این شبانت
 
آغشته کن به عطر من آغوش خویش امشب
کاشفته کرده خواب من آشوب گیسوانت
 
امشب زمان آنکه نشانی مرا کنارت
امشب زمان آنکه گشایی دمی میانت
 
دل بر دلم نهی و خروشی ز ارغنونم
لب بر لبت نهم که بنوشم ز ارغوانت
 
بر جای‌جای پیکره‌ات نقش بوسه‌هایم
گنجشک‌های پرزده در باغ و بوستانت
 
دل رفته تا ضیافت جاوید چشمهایت
جان مانده در سیاحت اسرار بی‌کرانت
 
زین بیشتر شکیب و مدارا نمی‌شناسم
برخیزم از مدار و درآیم به کهکشانت
 
صد صبح بر دمیده ز آفاق سرخ جانم
می‌آیم آنک از سفر سبز آسمانت
 
با راز ناگشوده‌ی گیسوی بی‌قرارت
با شعر ناسروده‌ی چشمان مهربانت

                                                              تهران، امیرآباد؛ ۲۶ مرداد ۱۳۷۵

مراقبه‌ی حروف


اول آرامشی آید از التفات اسم او،
بعد بشارتی بارد بسان باران بر باغ.
پرسش پنهان پی‌برد به پاسخ پیدا.
تولدی تازه در تهیا.
جان جاری شود جانب آن جاودانه‌ی بی‌سو؛
چندی ناچار چار چیز:
حیات ... حقیقت ... حیرت ... حیات 

خیره‌ی خاموشی ِ خدا،
دیدم دانشی در درنگ دیدار:
- ذکر زوال ذرات. ذکر زوال ذرات ...
روح رویای ِ روح-
" زودا زمان‌ ِ زوال زندگان؛
سرشت سوگ‌انجامت اما سرآید در سایه‌ی سروری سرمدی،
شعله‌ای شوی سکون‌یافته در شولای باد"
صدق الله العظیم. 

ضیایی در ضلالت ضمیر.
طَهر و طاهر و طیهور، طهور و طیهار.
ظهر زلال ظلمات.
عطر ِ عتیق ِ عشق ِ یار
غم، غربت، غبار: ارزانی غروب.
 
فرزانگی فرو شود در فروغ فطرت،
قلبم قرار بخشد بر اوقات،
کاف نون! کتابِ کائنات.
گره‌گاهِ گاه و بی‌گاه
لایه‌لایه در لطیف لایزال.
مرا در این مراقبه بگذار تا دمیدن مرگ

وَجَدتُ الوجود فی وَجد الفنا.
نزدِ نزدیکان نزدیک.
هو الاولُ و الآخر:
یقین یگانه

تهران، پاییز ۱۳۷۹


اخوانیه


 
آن کیست کز سر کرم و لطف و یاوری
این نامه را بَرَد بَرِ دکتر مظاهری
 
این نامه را که مطلع آن ذکر اشتیاق
این نامه را که مقطع آن مُهر چاکری
 
این نامه را که پیک دعا و درود ماست
این نامه را که قصه‌ی هجرست و صابری
 
دل می‌تپد به سینه چو حرفیش بشنوی
خون می‌دود به دیده چو سطریش بنگری
 
تنها نه این حکایت دلتنگی من است
گویند هم‌صدا "حسن و مرضی و زری"
 
کای دل‌بریده از وطن و ساکن فرنگ
کز قم سفر گُزیده به لندن مجاوری
 
قومی ز دوری‌ات به عذاب اندر ای‌ عزیز
ترسم که دیر آیی و جانشان برآوری
 
گیرم که ما خیالت از سر به‌در کنیم
مادر بگو چه سازد با مهر مادری؟
 
مپسند مادرت که یکی ماه چهارده‌ست
بی آفتاب روت نهد رو به لاغری
 
ای رخت برکشیده به گلزار زین قفس
کانجا نشسته گرم تماشای منظری
 
از حال ما اسیران هیچت خبر بود
این است ای برادر رسم برادری؟
 
رَستی از این حصار و گذشتی ز همرهان
خوش باد همتت مگر از خویش بگذری
 
تن در مده به ماندن، کاین بر کشیده سقف
چاهی‌ست بی‌فروغ و تو همچون کبوتری
 
چاه و قفس یکی‌ست بَر ِ مرغ هوشیار
زنهار! گفتم این که خود آزاد مشمری
 
آنجا به چاه در چه نشستی کبوترم؟
-ایدون که برگسستی زنجیر ایدری-
 
ای مانده در سیاهی این تیره خاکدان
تو مرغ باغ پر گل صبح منوّری
 
راضی مشو به ظلمت آبشخوری چنین
باید به سوی دانه‌ی خورشید بَرپَری
 
گفتم نصیحتی و نمودم ره صلاح
تا سر نهی بر آن و نگیریش سرسری
 
گرگت کمین کشیده و چوپانت رفته است
ای بره‌ی چمان به چمن از چه می‌چری؟
 
آنسان که طاس در وسط تخته‌ی طلسم
چشمت به جفت شش بود اما به ششدری
 
زین همرهان هرزه که هم‌صحبت تو اند
ولله دیگرستی و بالله دیگری
 
زنگار کبر و آز را گر بِستُری ز دل
مر ذات ذی‌صفات را مرآت اکبری...
 
بر من ببخش رشته صحبت ز دست شد
بی‌هوده گفتم این که تو از من نکوتری
 
پای از گلیم خویش به‌در کردم عاقبت
وارد شدم به ورطه‌ی وعاظ منبری
 
سوداگران مغفرت و توبه و بهشت
بازیگران نقش دروغ و ریاگری
 
ظرف صفای باطنی: از حرص و کینه پُر
طرف قبای ظاهری: از عیب‌ها بری
 
شیخا ترا نجاست دل دست و پای بست
شوخی که در طهارت دستار و مئزری
 
شرعت وظیفه کرد که شارع نما شوی
نک رهنمای مایی یا سّد معبری؟
 
دی‌تان نزاع بر سر محراب و خمس بود
وامروز، مرجعیت اسلام و رهبری...
 
 
 زنهار بر تو! پرده‌ی ایشان چه می‌دری؟
داری - زبانِ سرخ!- سر سبز می‌بری؟
 
«احوال شیخ و قاضی و شرب‌الیهودشان»
پرسید کهنه رندی از پیرِ ساغری
 
«گفتا نگفتنی‌ست سخن گرچه محرمی»
خوشتر بود که پرده بداری و مِی خوری
 
ما نیز پند پیر پذیریم و سرخوش‌ایم
کآمد دوباره موسم انگور عسکری
 
تا باغ‌های "تیران" دامن‌کشان بیا
تا خوشه خوشه خورشید بر تاک‌ بنگری
 
خورشید نه، که روشنیِ چشم مهر وماه
آنک به مهر ماه در آمد به دلبری
 
هر خوشه همچو دختری از برگ‌های مو
بر سر کشیده چادر دیبای ششتری
 
یا نه، که تکیه داده به طارم نشسته تاک
بر کف گرفته سُبحه‌ی یاقوت احمری
 
بخشیده یا فروغی بر جشن مهرگان
با چلچراغ‌های بلورین و مرمری
 
بر طرف جو پیاله به کف لاله منتظر
تاک‌اش مگر به باده کند باز یاوری
 
گسترده عطر کهگل و باران به کوچه‌باغ
فرشی که پود آن طرب و تار آن طری
 
هوهوکنان به جانب شب باد در سفر
در دل هوای پرسه و میل قلندری...
 
اما چه سود؟ بی‌رُخت ای مایه‌ی وجود
رفت از دماغ باده‌کشان شادی و تری
 
نی‌مان هوای باغ و شراب است و سرخوشی
نی‌مان توان درد فراق است و صابری
 
ای صبر! می‌چه‌کوشم؟  هر چند جوشنی
ای هجر! هر چه پوشم، خونریز خنجری...
 
نی نی، نه‌غافلم که بنالم ز درد هجر
اینسان که در ضمیر من ای دوست مضمری
 
ای دل به هوش باش کزین پس به هر نفس
از او خبر بیاری وز ما خبر بری:
 
کای آنکه با منی و من‌ات مانده منتظر
وی آنکه غایب از نظر و میر محضری
 
 
  دارم به سر هوای زمین بوسی دری
که‌ش ماه برنشسته به ره همچو مشتری
 
من ذره‌ای در این ره و بر خاک کوی تو
هر شام سر گذارد خورشید خاوری
 
زینسان که آرزوی تو در بر گرفته‌ام
کاشک به‌خویش آیم و بینم تو در بری
 
کوتاه دستم از همه وین راه بس دراز
یارب تو بر مراد رسانم که قادری
 
زاد سفر ندارم تا پا به ره نهم
رویت سیاه بادا ای فقر و بی‌زری...
 
شادم که گر چه نیست مرا طالع بلند
با توست بخت نُه فلک نیک‌اختری
 
مستغنی‌ای ز دنیا نک با جمال یار
از بی‌زری چه باک تو را هست با "زری"
 
از ما بر او سلام و ارادت بود که نیست
از او به هیچ روی تو را یار بهتری!
 
پس نیک باد عاقبت‌الامرتان که اوست
نیکو زنی تو را و تواش نیک‌شوهری
 
روشن شود دو چشم من از دیدن شما
روزی که گردد ارزان نرخ ترابری
 
کِم قصد سیر شهر فرنگ است با "حسن"
بادا که سورمان دهی و سفره گستری!
 
فکر کباب باش! مگو سیر می‌شوند
با صد گرم پنیر و کمی نان بربری
 
گو اینکه اولی بوَدَت ساده‌تر به غرب
کاین دومی بوَد ز غذاهای آذری
 
وآنگه به ما نمای ظریفان آن دیار
خورشیدهای دلبری و ماه‌پیکری
 
باشد کزان میانه ز ما دل برد یکی
بالا بلای عشوه‌گر گیس‌فرفری
 
مستوره‌ای که چون طلبم بوسه از لبش
عذر آورد به عشوه و گوید: "آی ام ساری"
 
جویم که سن و سالش هجده‌ست یا که بیست
پرسم که اسم و رسمش "نانسی" است یا "مری"
 
بادا که یادگار بماند مرا از او
باقی ز زلف سنبلی و چشم عبهری...
 
نی نی، که باغ مغرب هر چند رنگ‌رنگ
در پس غروب دارد و خشکی و بی‌بری
 
شرقی‌نگاه من به یکی جلوه دل برد
با او ز دیگری نبود چشم دلبری
 
دیروز گفتی‌ام به چه حالی و گفتم‌ات
اندوه و شادی‌ام بوَد اندر برابری
 
قلبم قرین اندوه از درس و مدرسه
جانم عجین شادی از عشق و شاعری
 
وامروز سربه‌سر همه عشقیم و اشتیاق
زنهار بر تو کآسان از ما بمگذری!
 
 
  بنگر مرا چو خواهی بر عشق بنگری
کافسانه شد حکایت مجنون عامری
 
گفتم که عطر عشقش پنهان کنم به دل
دیدم گرفته عالم از او معطری
 
رودی شد و به پیکر او نقش بوسه‌هام
چون برگ‌های سوری اندر شناوری
 
طبعم ز چشمه‌ی لب او آب‌دارشد
وز طره‌اش گرفت سخن گفتنم طری...
 
ناورده‌ای چو من فلکا کس به شعر و عشق
وین داغ بر دلت که از این پس بیاوری
 
طرح طراز طرزم عطر عتیق عشق
چتر چکامه‌هایم بر چرخ چنبری
 
در حضرتی که بلبل طبعم غزل‌سراست
گل می‌کند به دل هوس پیرهن‌دری
 
آن‌جا که من مسیح صفت دم برآورم
خود مدعای مدعی‌ام حجت خری
 
فردا نگر که حکمت من رشک بوعلی
امروز اگر بلاغت من بهت "بُحتری"
 
بی‌دود و باده مستم با مدعی بگو
درویش را چه نشئه به جز حُب حیدری
 
رقص طناب کهنه کجا و عصای عشق
اعجاز، دیگرست ز افسون و ساحری
 
اینان همان گروه که گشته‌ست شعرشان
آویز گوش و گردن گاوان سامری
 
در خانقاه افیون گرم عبادتند
با ذکر "یا مجیر" نقیبان مجمری
 
باشد که گیرد ایزد نعمت از این گروه
کآید عذابی شدید از بعد کافری
 
من سر فکنده‌ام ز "انا البحر" خویشتن
وین ماهیان خوش از صفت جوقی و جری...
 
جوشد مرا معانی هر لحظه نو به نو
کو کوزه‌ات که سهمی یک روزه زآن بری
 
چشمم بصیر سرمه‌ی حق بود و دیده‌ام
اسرار باطنی به اشارات ظاهری
 
دل در میان بیار و حدیثی از او شنو
با گوش و چشم ورنه کجا طاقت آوری...
 
گفتم من این بداهه که یابی در آن نشان
از کرّ و فرّ فرخی و نور انوری
 
ترسم تو را ملال رسد ورنه طبع من
دارد هزار قافیه با یای مصدری...
 
یارب مرا ز فتنه‌ی دوران نگاه دار
تا بی‌خدا نماند عرش سخنوری!


اصفهان، مهرماه ۱۳۷۴
 

عصر سفر


می‌مانم اما بر رهت با دیده‌ای گریان
عصر سفر، در سایه‌ی آواز گنجشکان
 
 سر می‌نهی بر شانه‌ام، چون تاک بر طارم
 دل می‌دهی بر گریه‌ام، چون سنگ بر باران
 
می‌گریم اما آسمان را هیچ ابری نیست،
تا گرد غربت شوید از گلهای بی‌سامان
 
غربت غروبی بود،  شاید، یا غباری بود
بنشسته آن‌سو در سکوت سنگی ایوان
                                                  
 گردِ درنگِ لحظه‌ها بر جاده‌ی مهتاب،
عطری به رنگ سایه‌ها در هشتی دالان
 
رفتی و من با بیدها در بادها مجنون؛
رفتی و من با بادها در کوچه‌ سرگردان
 
بی‌ تو چه شب‌هایی در این روزان بی‌خورشید
بی‌ تو چه تب‌هایی در این شب‌های بی‌باران
                                                       
بر من ببار ای بهتر از باران فروردین
بر من بتاب ای خوشتر از خورشید تابستان

تهران، امیرآباد؛ تیرماه ۱۳۷۵

چون وقفه‌ی رقصنده در زمان


قصیده‌ی حضور
 
ای عطر حضورت بر آستان
وز فرط ظهورت ز ما نهان
 
مشکوی پر از رنگ و بوی تو
ایوان دهد از بودنت نشان
 
از پچ‌پچه ات در حریم شب
پیچیده سکوتی ترانه‌خوان
 
گیسوت خیال دل سحر
ابروت هلالی بر آسمان
 
تابیده فروغ نگاه تو
بر تاقی متروک سالیان
 
بر تاک زنی تکیه و به تن
پیراهنی از یاس و ارغوان
 
آهنگ درنگی ز دامنت
بر هندسه‌ي آبها روان
 
هرگز بندیدم کسی چنین
در عین نهان بودنش عیان
 
آنسان که شب از هر طرف مرا
بگرفته در آغوش مهربان
 
از خویش برونم برد که هین!
آرد به میانم دگر که هان!
 
افسونگر پیوند آن و این
بنموده عجین با چنین، چنان
 
هر لحظه حضور تو لجه‌ای
از جمع گهان است و ناگهان
 
گنجانده جهان در دم نخست
وان دم شده جاوید و جاودان
 
چون بید بلرزم به خویشتن
عیدی که شوم بر تو میهمان
 
خود عید منم آن خجسته دم
کآرد نفست را به ارمغان
 
لیکن چو بمانی بر این وعید
دانی چه بماند ز عاشقان
 
عیدی به دلش یادی از بهار
بیدی به تنش بادی از خزان.
 
 
 
ای دلبر شیرین شادمان
یکدم به حضورت مرا بخوان
 
بیرون کن از این خانه عقل و هوش
افزون کنم آن شوق سالیان
 
چندان بگدازم به سوز عشق
کز من بنماند دگر نشان
 
چون برگکی از باغ ماوراء
چون خوشه ای از تاک لامکان
 
مستانه برقصم به محضرت
چون وقفه‌ی رقصنده در زمان
 
هم نقطه انجام خویشتن
هم محور آغاز این وآن
 
مرگی‌ست مرا زنده در ضمیر
عشقی‌ست مرا ساکن روان
 
وقتم خوش از این حال سرمدی
حالم خوش از آن وقت بیکران
 
این وقفه مرا روزن وقوف
بگشوده بر اسرار آسمان
 
در ذرات تو دیدم به روشنی
ذات همه ذرات کهکشان
 
هر دور تو را طوری از ظهور
اطوار تو جانبخش ودلستان
 
پنهان شدنت حسرت ضمیر
پیدا شدنت حیرت گمان
 
ای سایه ی تو بر حضیض تن
وی خانه ی تو در رفیع جان
 
زین جلوه به جانم دمیده‌ای
شطحی که ظهورش نمی توان
 
تا چند بگویم گزاف،هین!
در محضرت ای عشق رازدان
 
حالی‌ست مرا حالتی نگفت
خود کیست بر این گفته ترجمان؟
 
جانم همه شد شعر راستین
من عطر تو گشتم بر آستان.
 
 
تهران، زمستان ۱۳۷۵

کشف گرانمایه در سماع نخستین


زود گذشتی و بی تو دیر نپایید
صبر من ای دلنشین کرشمه‌ی جاوید

ای به نفس‌های من شمیم نهفته 
وی به غزل‌های من حدیث نگفته

جلوه‌ی جانانه در سپیده‌ی تکوین
کشف گرانمایه در سماع نخستین 

رمز نهان در دل کتیبه‌ی مکتوم
غیب وجود از تو بر شهادت، معلوم

دیده‌ی حیرت در انکشاف حقیقت
کنه شریعت میان شطح طریقت

مست چنانم کنون زباده‌ی دیدار
کز نفسم سر عشق توست پدیدار

گفتم عشقش نهفته دارم، اما 
صبر و قرار از کجا و شوق و تمنا

عطر تو را در مشام باد گشودم
زلف تو را بر سماع بید سرودم

سر غم عشقت ای لطیفه‌ی پنهان
گفتم پیدا به سنگ و سبزه و باران

رفتی و هر ذره بی‌قرار تو دیدم
آمده و رفته رهسپار تو دیدم

آینه بی‌تابی لقای تو دارد
باد اگر می وزد هوای تو دارد

ساحل و دریا ترانه‌گوی تو هستند
کوه و بیابان به جستجوی تو هستند

از ازل آئینه‌های عشق موازی ست
چیست دو عالم به غیر عکس رخت، چیست؟

گر چه به هر غیبتی حضور تو پیداست
باز نگاهم در آرزوی تماشاست

با تو گروهی نشسته بر لب چشمه
زمره‌ی دیگر هلاک نیم کرشمه

چهره مپوشان زشاعران جمالت
تا بسرایند از لطیفه‌ی خالت


تهران، ۱۳ فروردین ۱۳۷۶

Free counter and web stats