او در ما پیدا و ما در او پنهان


تاره‌ی فیروزه روی دامن ایوان
عطر نفس‌های کوزه ریخته در آن

بر سر پاشویه چتر سوسوی نارنج
بر تن دیواره عطر کهگل و باران

باد رها کرده گیسوانش بر دوش
می‌رقصد بر خرند خانه غزل‌خوان

پرده‌به‌پرده پرندِ پچ‌پچِ پاییز
حلقه‌به‌حلقه سماعِ برگِ درختان

عطر حضوری‌ست بر کرانه‌ی درگاه
طرح شهودی‌ست در دهانه‌ی دالان

من همه تن چشم بر سماع سپیده
دل همه جان گوش بر ترانه‌ی باران

من نه،‌ که صورت‌گرفته‌ي نفسِ او
دل نه، که آیینه‌ی تجلی جانان

لیسَ فی الدّار غیره دیّار
او در ما پیدا و ما در او پنهان

سنگ و شب و صبح و برگ: رنگی از او
بارش و پاییز و باد: بویی از جان

در نفس مست یاس جستم تسبیح
از ورق سبز تاک خواندم قرآن

ماندم در خویش و رفت پاسی از شب
رفتم از خویش و ماند چشمی حیران

ماه برآمد ز پشت ابر، سحرگاه
سنگ و سکوت و سپیده بر لب ایوان

باد گذشت از کنار شاخه و آشفت
خواب خوش حوض را اناری خندان

یا نه، که آتش به جان آب در آمیخت
ساقی از آن آب آتشینم نوشان

شادی آن‌که فتاده نقشش در جام
شادی آن‌که نشسته عشقش در جان

نقش، چه نقشی؟ ظهور باطن هستی
عشق، چه عشقی؟ فروغ سرمد سبحان

نقشِ نزول خدا در آینه‌ی جام
عشقِ عتیقِ علی به سینه‌ی مستان

آن‌که به ذکرش نشسته این شبِ خاموش
آن‌که ز هجرش شکسته بحرِ خروشان

عطرِ قنوتِ فلق، نمازِ سپیده
شورِ شهود شفق،‌ نیایشِ باران

گوش من از لافتی شکوهش بشنو!
چشم من از هل اتی مدیحش برخوان!

طلعت او اولین طلیعه‌ی هستی
هستی او مایه‌ی ضرورتِ امکان

چاه فرو رفته از حدیثش در خویش
ماه ز دردش نشسته پای به دامان

چشم به راهش نهاده نرگس شیدا
داغش دارد به سینه لاله‌ی نعمان

سائل اسرار را صلایِ سلونی
طالب دیدار را تجلیِ تابان

تا چه بنامم تو را کز عهده برآیم
ای گهر عشق! ای حقیقت ایمان!

لحنِ خدا در شب عروج محمد!
کوثر و ساقی و عیش روضه‌ی رضوان!

نام تو الهام‌بخش عشق و تغزل
یاد تو آرام‌بخش خاطر طوفان

صبح به شوقت نشسته چشم‌برآفاق
شب ز فراقت کشیده سربه‌گریبان

سوختم ار چه ز هجر خرمن خرمن
گل کنم اما دوباره دامان دامان

یک نفسم گر دهی تو وعده‌ی دیدار 
آسان خواهم گذشت از جان؛ آسان

خیره به مدحت زبان گشودم و دانم
عشق نگنجد به شعر و دفتر و دیوان

آذر ۱۳۷۴ 


نام پنهان



این نخستین غزلی است که برای پریسا سرودم؛ موشّح به نام او. نامش را همچون دلدادگی‌ام در حروف آغازین مصرع‌های دوم پنهان کرده بودم؛ وقتی شعر را به‌دست‌اش می‌دادم آرزویم این بود که این رمز را بیابد و بداند که دوست‌اش دارم... 

آنک رها بر شانه گیسوی پریشان
پشت حصار پیچک و مه زیر باران

پرهای سرخ چترش از عطر اقاقی 
رقص حریر دامنش روح گلستان

با چشم‌هایش خواب طوفان‌خیز دریا
یا نه حدیث مستی شب‌های باران

سرشارتر از یاس‌های صبح نوروز
سرمست‌تر از تاک‌های عصر آبان

ای در نگاهت بارش عشق و تجلی!
ای چشم‌هایت خانه‌ی امید و ایمان!

بگذار پیدایت کنم ای عشق در خویش
یا بگذرم از خویش و گردم در تو پنهان


بادی وزید آوازها را برد با خویش
موجی رسید آورد عطری زآن گریبان

اینک نه تنها در وجود من که جاری‌ست
نقش تو در هر جا که چشمی هست بر آن

ماسوله،‌ سوم و چهارم خراداد ۱۳۷۵



ذکر مِی‌آلود جام و نام محمد؟

این نخستین قصیده‌ی من است که در بیست‌ویک سالگی در سفر حج  سرودم. آن‌چه این شعر را برای من عزیز می‌کند ارزش ادبی اش نیست بلکه ایمان و احساسی است که به‌هنگام سرودنش داشتم... در زندگی نسیم‌هایی بر جانت می‌وزد، بی‌تکرار.

بَشن شبستان کبود خیل کبوتر
آینه‌گردان مه مناره‌ی مرمر

بر تن گنبد ز برگ تاک قبایی
در هر چین‌اش غبار مستی مُضمر

خرج صفا کرده هرچه بوده به خورجین
در کف شب نیست یک ستاره‌ی دیگر

 ماه سرک می‌کشد ز گوشه‌ی گنبد
خیره نگه می‌کند به جانب منظر

سایه‌ی نخلی کنار گاری چوبی
خم شده خرما گرفته از کف معبر

شوق بلورین رقص خوشه‌ی انگور
در دل گاری فکنده شعله و آذر

یک‌دو کبوتر به سوی ماه پریدند
صحن حرم غرق دانه گشت سراسر

از بر گل‌دسته‌ها نسیم سحرگاه
رد شد و آمد نفس‌زنان و معطّر

گفت که برخیز و توبه خرج سبو کن
امر به معروف کرد و نهی ز منکر

برد مرا تا حریم خلوت مستی
کرد برایم خیال عیش مصوّر

گوشه‌ی سجاده بود و کوزه‌ی باده
رشته تسبیح بود و گردن ساغر

اطلسی و یاس روی سینه‌ی سینی
آتش و اسفند روی دامن مِجْمر

بزم شراب شبانه گشته مهیّا
عزم سماع و ترانه گشته میسّر

ساقی هم‌چون خمی نشسته به مَسند
باقی هم‌چون سبو رسیده به محضر 

گریه‌کنان کوزه‌ای به دامن ساقی
بر صفت کودکی به دامن مادر

گفتمش ای ماه آفتاب‌فروشان
طاقتم از کف بشد شراب بیاور

از نفس گرم کوزه زمزمه جوشید
هلهله در دل فتاد و ولوله در سر

ذکر مِی‌آلود جام و نام محمد؟
سینه‌ی پیمانه‌ها و مهر پیمبر؟

جامه به تن بردرم چو بشنومت نام
خامه به کف لرزدم چو می‌رسم ایدر

در دل جنگل چو نام سبز تو گویند
رخت صبوری درَد درخت صنوبر

ای رقصان با نسیم زلفت سنبل!
ای رویان در هوای چشمت عبهر!

طّره‌ی طوفان ز هجر توست پریشان
کاکل باران ز مهر توست معطّر

می‌چکد از طرّه‌ات طراوت طوبی
تشنه‌ی نوش لبت حلاوت کوثر

با تو نه مردی که نرد عشق ببازد
هفت فلک را ببین فتاده به ششدر!

خضر تو را جرعه‌نوش قبّه‌ی خضرا
نوح تو را در محیط مهر شناور

ابر بَرَت گرید و ز سینه کشد آه
موج پی‌ات گردد و به صخره زند سر

جز تو نخوانم حدیث مهری بر دل
جز تو نگیرم به هر دو گیتی دلبر

آمده‌ام سوی‌ات ز ساحت سلمان
صفه‌نشین‌ گشته‌ام بسان ابوذر

کعبه فرو هشته‌ام به‌شوق تماشات
خیز و نظرکن بر این شکسته‌ی مضطر

گر بنوازی مرا به‌وعده‌ی فردا
گویمت الانتظارُ موتٌ احمر


مدینه،‌ اردیبهشت ۱۳۷۳

قصیده‌ی زلف


گفتم نهفته دارمت ای عشق شعله‌سان
دیدم فرونهفتن آتش نمی‌توان

چندا که شوق سرکش نام تو در نفس
پیچید و من نهفتم در لابه‌لای جان

اکنون شکفته نام تو در جان چو آفتاب
وین ذره راز عشق‌ات گوید به صد زبان

ای بر دمیده در من آن‌سان که که صبحدم
شب‌سیرتم اگر کنم این مهر را نهان

تلفیق بغض و بارشم آنک بسان ابر
ای نام تو بشارت باران ناگهان

بشکن طلسم دیوان در جانم ای پری
بگشای بر من آنگه آغوش پرنیان

بگذار بی‌سروپا وز خویشتن رها
در دامن شکوه تو بگزینم آشیان

وآنگاه از نسیم نفس‌های سرکش‌ات
بر خویشتن بلرزم چون برگ در خزان

بگذار عاشقانه بگویم قصیده‌ای 
از رقص گیسوان تو ای یار مهربان

دارم سر سرودن آن سرّ سرمدی
کاین‌گونه عاشقم کرد جاوید و جاودان


ای طّره‌ی تو ساحت اسرار بی‌نشان! 
دوری دگر گشوده ز طومار کهکشان!

گلباغ‌های روشن خورشید بامداد!
خیزاب‌های تیره‌ی امواج بی‌کران!

در پیچ و تاب ظلمت، دریای روشنی!
کفرش نهفته ایمان در زیر طیلسان!

هم لجّه‌‌‌ی لبالب پیمانه‌ی یقین!
هم عرصه‌ی کشاکش هنگامه‌ی گمان!

سررشته‌ی قدیم محبت که در ازل
افکند ‌سوی انسان صیاد آسمان 

صبح ازل گشودند گیسو در آینه
تا در حریق حیرت مانیم جاودان

چندا کزین حکایت پر خون گذشته‌است
وین طرفه بین که کهنه نگشته‌ست داستان

لیلای دلربا در افسانه‌های دور
میراث ماندگار غزل‌های باستان

گسترده عطر نابش را در حریم دل
افشانده عشق پاکش را در صمیم جان

عطری زلال‌مایه‌تر از روح چشمه‌سار 
عشقی شرارجامه‌تر از باده‌ی مغان

ای چشم‌های شرقی‌ات آئینه‌ی طلوع!
ای بامداد باران بانوی بانوان!

چشم‌ات دریچه‌ای به افق‌های کبریا
زلف‌ات ودیعه‌ای ز گلستان آن جهان

چون زلف در سماعم و چون چشم در شهود 
چون عشق بی‌شکیبم و چون شوق بی‌عنان

بگذار در تو گم شوم ای جست‌وجوی من
وآن‌گاه سربرآرم از طرف لامکان ...

قصیده‌ی غربت

ديری گذشت و شعر بنتوانم
بنگر دگر به روح غزل‌خوانم

بيتی مرا دوباره فراياد است،
برگی زخاطرات صفاهانم

هان!نی چه وقت بيت صفاهانی؟
کو آن خَرَند خانه و ايوانم؟

وآن عطر ياس‌های لب درگاه
يا سايه‌های مبهم دالانم؟


ادامه‌ی «قصیده‌ی غربت»

تلاوتِ باران


گفته بودم (+) که اين شعر همچون يقين من گم‌شده است. دست‌نويس شعر را پيدا کردم اما يقين‌ام همچنان گم‌شده است...

هوا هوای نفس‌های ياس در باران
صدا صدای قدم‌های باد در دالان

بر آستانه‌ی در انتظار پيچک‌ها
نگاه پنجره‌ها و غبار پيچک‌ها


ادامه‌ی «تلاوتِ باران»

ترانه‌ی شب دیدار


بسیار جسته‌ام ز نسیم سحر نشانت
بر بوی آنکه آوردم عطر دلستانت
 
کو روزنی که سرکشد اما نسیمی از آن
در خلوتی که امشبم ای ماه میهمانت
 
ای بسته بام و در که نیابم رهی به سویت
آنک من آنکه آمده از راه بی‌گمانت
 
من آن سوار بسته ز سامان خویش رخت
من آن غبار خفته به دامان پرنیانت
 
بر آسمان کسی شده با نردبان باران
من ز آستین گریه رسیدم بر آستانت
 
هان ای به یاد زلف تو هیهای صبح وشامم
هین ای فدای چشم تو بزهای این شبانت
 
آغشته کن به عطر من آغوش خویش امشب
کاشفته کرده خواب من آشوب گیسوانت
 
امشب زمان آنکه نشانی مرا کنارت
امشب زمان آنکه گشایی دمی میانت
 
دل بر دلم نهی و خروشی ز ارغنونم
لب بر لبت نهم که بنوشم ز ارغوانت
 
بر جای‌جای پیکره‌ات نقش بوسه‌هایم
گنجشک‌های پرزده در باغ و بوستانت
 
دل رفته تا ضیافت جاوید چشمهایت
جان مانده در سیاحت اسرار بی‌کرانت
 
زین بیشتر شکیب و مدارا نمی‌شناسم
برخیزم از مدار و درآیم به کهکشانت
 
صد صبح بر دمیده ز آفاق سرخ جانم
می‌آیم آنک از سفر سبز آسمانت
 
با راز ناگشوده‌ی گیسوی بی‌قرارت
با شعر ناسروده‌ی چشمان مهربانت

                                                              تهران، امیرآباد؛ ۲۶ مرداد ۱۳۷۵

بنام خدای خیال و خرد
کزین برتر از هر دو برنگذرد

"نگاه" تنها نه یک نام شاعرانه -یا به‌‌اصطلاح تخلص- بلکه طرز آرمانی شعر من است. نزد من شاعری دو مقام دارد: مقام رویت و مقام ارائه؛ مقام دیدار و مقام گفتار. شاعر ممکن است یکی از این دو مقام و یا هر دو را دارا باشد. مولانا جلال‌الدین بلخی از آن‌هاست که هم در مقام رویت شاعر است و هم در مقام ارائه. شیخ شهاب‌‌الدین سهروردی از آن‌هاست که فقط در مقام رویت شاعر است. او شعری نسرود اما شاعرانه زیست و شاعرانه نگریست. و بسیار بوده‌‌اند و هستند مضمون‌‌پردازانی که گفتارشان بی‌‌دیدار است. شعر اینان شگرد زبان است نه شهود جان. اینان شاعران گوش‌‌اند نه شاعران چشم. و به سخن تذکرة‌‌الاولیاء: «سمع شاهراه زحمت گویندگان است و دست و پای سکان حیرت‌‌اند. کار با دل افتاده ا‌ست».

من به‌ سودای دیدار و بصیرت نام نگاه را بر خود برگزیده‌ام باشد تا اگر نه سرودن، دست‌کم، شاعرانه زیستن و شاعرانه نگریستن را بیاموزم.

Free counter and web stats